تبليغاتX
پگاه

مرد بيکاري براي سِمَتِ آبدارچي در مايکروسافت تقاضا داد. رئيس هيئت مديره مصاحبه اش کرد و تميز کردن زمين رو -به عنوان نمونه کار- ديد و گفت: «شما استخدام شدين، آدرس ايميلتون رو بدين تا فرمهاي مربوطه رو واسه تون بفرستم تا پر کنين و همينطور تاريخي که بايد کار رو شروع کنين..»

مرد جواب داد: «اما من کامپيوتر ندارم، ايميل هم ندارم!»

رئيس هيات مديره گفت: «متأسفم. اگه ايميل ندارين، يعني شما وجود خارجي ندارين. و کسي که وجود خارجي نداره، شغل هم نميتونه داشته باشه.»

مرد در کمال نوميدي اونجا رو ترک کرد.. نميدونست با تنها 10 دلاري که در جيبش داشت چه کار کنه. تصميم گرفت به سوپرمارکتي بره و يک صندوق 10 کيلويي گوجه فرنگي بخره. بعد خونه به خونه گشت و گوجه فرنگيها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمايهش رو دو برابر کنه.. اين عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهميد ميتونه به اين طريق زندگيش رو بگذرونه، و شروع کرد به اين که هر روز زودتر بره و ديرتر برگرده خونه. در نتيجه پولش هر روز دو يا سه برابر ميشد. به زودي يه گاري خريد، بعد يه کاميون، و به زودي ناوگان خودش رو در خط ترانزيت (پخش محصولات) داشت ...

 پنج سال بعد، مرد ديگه يکي از بزرگترين خرده فروشان امريکاست. شروع کرد تا براي آينده ي خانواده اش برنامه ریزي کنه، و تصميم گرفت بيمه ي عمر بگيره. به يه نمايندگي بيمه زنگ زد و سرويسي رو انتخاب کرد. وقتي صحبت شون به نتيجه رسيد، نماينده بيمه از آدرس ايميل مرد پرسيد. مرد جواب داد: «من ايميل ندارم.»

 نماينده بيمه با کنجکاوي پرسيد: «شما ايميل ندارين، ولي با اين حال تونستين يک امپراتوري در شغل خودتون به وجود بيارين. ميتونين فکر کنين به کجاها ميرسيدين اگه يه ايميل هم داشتين؟» مرد براي مدتي فکر کرد و گفت:

   آره! احتمالاً ميشدم يه آبدارچي در شرکت مايکروسافت.

 نتيجه هاي اخلاقي:

 1. اينترنت چاره ساز زندگي نيست.

 2. اگه اينترنت نداشته باشي و سخت کار کني، ميليونر ميشي.

 3. اگه اين نوشته رو از طريق ايميل دريافت کردي، تو هم نزديکه که آبدارچي بشي به جاي ميليونرشدن...!!!

 درجواب اين نوشته به من ميل نزن، من دارم ايميلم رو ميبندم تا برم گوجه فرنگي بفروشم!!!!

 * منبع  ایمل ! یکی از دوستان

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 9:34 توسط پگاه پيشدار |

  پدر در داستانهايش در دوران كودكي ام گفت كه جايي خوانده است : 

 روزي مردي قصد حج كرد . از همگان حلالي طلبيد. هر يك بنا بر مصلحت و ملاحظات خويش ، بر او اگر حقي داشت ، حلال نمود و به طريقي بگذشت .

 مرد در بازگشت به خانه چشمش به طويله افتاد كه در آن حيوانات خانگي نگهداري مي شدند. هر يك از آنها سهم و نقشي در اقتصاد خانواده و تامين و رفع نيازهاي آن داشتند . مرغ و خروس ،‌علاوه بر تخم مرغ خانواده ،گوشت سفيد خانه را نيز فراهم مي كردند. گاو شير مي داد و از شير او ، لبنيات خانه فراهم مي آمد و الاغ باركش خانه بود و شتر هم شير مي داد و هم بار مي برد و هم از پشمش لحاف و تشك درست مي كردند.

  مرد وارد طويله شد و حيوانات را خواست تا گرد او جمع شوند. مرد گفت كه قصد حج دارم و مي دانم كه بر بسياري از شما جفاها كرده ام . در تامين غذاي شما كوتاهي نموده ام . بعضي از شما محل مناسبي براي زندگي نداشته است و القصه

  مرغ به سخن در آمد كه : اي مرد ! ما چه كاره بوديم ؟ ما براي آن آفريده شده ايم كه شما هر وقت اراده فرمودي حتي هر يك از ما را كه خواستي حتي نوش جان بفرمايي !

  گاو سخن را ادامه داد و گفت : من اصلا گاوم ! همين و بس ، و هر چه بود و نبود و شد و نشد و از اين پس خواهد بود ، بر تو حلال نمودم كه اين نهايت دانايي من است .

   نماينده گوسفندان نيز سخناني مشابه گاو بر زبان آوردند با اين تفاوت كه گفت : ما گوسفند هستيم و...

و الاغ گفت : من باركشي بيش نيستم . خداوند من را براي باربري آفريد و تو را بر من برتري داد تا آنچه خواهي و صلاح داني ، بر من روا بداري ! و لذا من اصلا حقي نداشته و ندارم كه از تو گلايه اي داشته باشم و عنان من مطلق در دست با كفايت و با تدبير تو است . آنچه خواهي بكن و آنچه نخواهي نكن ! صلاح و خير در نظر تو باشد.

   مرد خيال آسوده داشت و قصد خروج از طويه نمود كه به يكهو چشمش به شتر افتاد كه در ته طويله آرام و بي اعتنا به قيل و قال حيوانات ، در جاي خود آرميده بود .

  مرد از شتر نيز خواست تا او را حلال كند و گفت كه :‌مي دانم علف نبود به تو خار دادم . آب نبود و تو لب به اعتراض نگشودي .درگرما و سرما ، در كوير و كوه و دشت ،‌تو بار بر دوش بردي و دم بر نياوردي ! من را ببخش كه قصد كعبه دارم و تو را نيز دعا كنم .

 شتر گفت : آنچه گفتي و آنچه نگفتي ، ارزش بر زبان آوردن نداشت و من تو را از آن جهت حلال نمودم .  و به دعاي تو نيز نيازي ندارم . آن بگو كه بايد مي گفتي ! كه من تو را بدان جهت حلاليت نتوانم داد !

 مرد نگران شد و از شتر خواست تا آن غفلت و چگونگي آن بر او بازگويد شايد كه فرصتي براي جبران باشد .

 شتر لب به سخن گشود .زمان و مكان را به ياد مرد آورد . مرد گفت : آري ،‌آري به يادم آمد ! سفري بود در كوهستان ، و باري گران وزن بر گرده تو ، گرما بود و سختي بسيار راه و نبود آب و غذايي ، بله روزي بسيار سخت بود كه چون آن نديده بودم و پس نيز نديدم .

 مرد ادامه داد : دانستم ! بر تو در آن سفر سختي بسيار گذشت . داني كه آن همه و علت از من نبود  و به آن رضايت نداشتم .

 شتر گفت :شايد همانطور بود كه تو گفتي ! اما نكته اين نبود و من به تو حلاليت نتوانم داد .

 مرد باز به استمالت پرداخت و از شتر خواست تا علت را خود بازگويد و عهد كرد كه آنچه در توان دارد بكار بندد تا رضايت شتر تحصيل كند كه بواسطه كرده اش حلالي دهد .

 شتر آن واقعه و حوادث آنرا با جزييات باز گفت . مرد به خاطر آورد : آري ،‌آري ! به ياد آوردم !!

 شتر پرسيد : آيا به ياد داري كه تو ريسمان من شتر ! مني كه كشتي كويرم ! مني كه بار مي برم و هيچ نمي خواهم ، مني كه بر تو پشم و شير ارزاني مي دارم . مني كه قدرت بدني و فكري ام را هيچ يك از اهل طويله ندارد ،مني كه بر چشمهايم سوگند بخورند ،  بر دم اين الاغ بستي !؟

 مرد گفت :‌آري !به ياد آوردم !

 و شتر ادامه داد :‌آن زخمي بزرگ بر قلب و روح من  است كه نتوانم فراموش نمود و بدان جهت تو را حلاليت نتوانم داد .

  * عيد قربان بزرگترين عيد اسلامي را به همه ي شما مومنان در سرتاسر گيتي و بخصوص به پدرم  تبريك مي گويم .

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 9:28 توسط پگاه پيشدار |

  در نظام مردمسالاري سوئد همه افرادي که در پست هاي دولتي به کار گمارده مي شوند بايد از هر گونه خطايي، چه در گذشته و چه در زماني که مشغول خدمت هستند، پاک باشند.

 در انتخابات پارلماني سوئد در سال 2006 ائتلافي از احزاب دست راستي با به دست آوردن 178 کرسي نمايندگي، اکثريت کرسي هاي مجلس را نصيب خود کرد و دولت تشکيل داد.

 چندي بعد نخست وزير به تدريج وزراي کابينه اش را معرفي کردو خانم «ماريا بورليوس» به عنوان وزير بازرگاني معرفي شد.روز بعد دختري به يکي از روزنامه ها اطلاع داد اين خانم چند سال پيش او را به مدت يک ماه براي نگهداري از بچه اش استخدام کرده بود بدون اينکه موضوع را به اداره ماليات گزارش داده باشد. در سوئد هر گاه کسي فردي را به کاري بگمارد بايد آن را به اطلاع اداره ماليات برساند و به عنوان کارفرما ماليات و هزينه بيمه آن فرد را بپردازد. هر کس کار مي کند بايد در زمان انجام کار بيمه باشد تا اگر اتفاقي حين کار بيفتد بيمه بتواند نيازهاي آن فرد را پوشش دهد.

 بورليوس به عنوان کارفرما بايد استخدام آن دختر را به اداره ماليات اطلاع مي داد و علاوه بر حقوق دختر، هزينه کارفرما را نيز به اداره ماليات مي پرداخت. بورليوس به اداره ماليات اطلاع نداده بود و خلاف قانون رفتار کرده بود. وقتي اين مساله فاش شد وي از طريق تلويزيون از مردم سوئد پوزش خواست و گفت در زمان انجام اين کار خلاف که سال ها پيش اتفاق افتاده بود، وضع مالي خانواده آنها چندان خوب نبوده است.

  روزنامه نگاران و وبلاگ نويسان که مانند ساير مردم بدون هيچ محدوديتي حق تحقيق و گزارش دارند دست به کار شدند و پرونده مالي خانم وزير را طي سال هاي گذشته مورد بررسي قرار دادند.

 همه شهروندان در سوئد مي توانند اطلاعات مالي افراد ديگر را مطالعه کنند.. براي اين کار کافي است به سالن کامپيوتر اداره ماليات مراجعه کنند و با وارد کردن نام يا شماره شخصي افراد در رايانه ها، اطلاعات مربوط به درآمد افراد، اشتغال آنها و مقدار ماليات پرداختي توسط هر فرد را به دست آورند. پس از برملا شدن کار خلاف اين خانم وزير، شهروندي به نام ماگنوس فورا در وبلاگ خود نشان داد اين خانم دروغ مي گويد و درآمد آنها در سالي که آن دختر خانم را به کار گرفته است، بالاي يک ميليون کرون يعني خيلي بيشتر از درآمد متوسط شهروندان سوئدي بوده است. دو روز بعد نخست وزير سوئد اعلام کرد خانم بورليوس از کار خود کناره گيري کرده است. بورليوس نه تنها از کار وزارت کنار گذاشته شد بلکه بنا بر گزارش روزنامه ها «خانم بورليوس از سوئد فرار کرد». او خانه و زندگي اش را در مدت کوتاهي فروخت و به انگلستان کوچ کرد تا چشمش به چشم مردمي که به آنها دروغ گفته بود نيفتد.

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 9:32 توسط پگاه پيشدار |

   خيابان كه به اصلي مي رسيد باريك تر مي شد. خودروهاي زيادي در انتظار بودند كه راه براي ورود آنها به خيابان اصلي باز شود. حاج آقا از منتهي اليه سمت چپ همه خودروها را عقب گذاشت و رسيد به اول خط ، ولي راهي براي ورود به خيابان اصلي نداشت .

حاج آقا به سمت راست منحرف شد . اولين خودرو بوقي كشيده به نشانه اعتراض زد .  حاج آقا اعتنايي نكرد . دومي و سومي و... حاج آقا  اصلا توجهي نكرد و همان طور براي خود راه باز مي كرد.

   يكي دو نفري هم سرشان را از شيشه خودرو بيرون آوردند و چيزهايي به حاج آقا گفتند .  حاج آقا خودش را به نشنيدن زد  ولي آقا زاده يك چيزهايي شنيد ! يكي دو نفر هم كه چشمشان به پلاك قرمز خودروي حاج آقا افتاد ،‌ترجيح دادند سكوت كنند " شر بخوابد ! "

 حاج آقا به حقوق چه تعداد از شهروندان تجاوز كرد ، كسي آنرا نشمرد ولي كار او باعث آن شد تا ترافيك هر چه بيشتر سنگين تر شود.

 در همان لحظات راديو پيام گفت :‌ زير پل گيشا و در محدوده ورود به بزرگراه شهيد چمران ترافيك سنگيني  گزارش شده است . از راننده هاي محترم خواهشمند است ضمن احترام به قوانين راهنمايي   و رانندگي ، از خود خويشتن داري و تحمل نشان دهند.

 حاج آقا حالا ديگر وارد بزرگراه شده بود . آقا زاده در فكرش جملاتي را تنظيم مي كرد تا به حاج آقا بگويد : شما كه همواره ديگران را به رعايت اخلاق آنهم اخلاق حسنه ! و  حقوق ديگران توصيه مي كنيد ، چرا خودتان به آن عمل نمي كنيد ؟ كه صداي بوق كشيده اي آمد و همزمان مرد راننده اي با تكان دادن دست به حاج آقا فهماند كه بايد در خطوط حركت كند. حاج آقا در پاسخ آن مرد ، بوقي زد و رو به آقا زاده گفت :‌مي بيني پسرم ! مردم ما چقدر بي فرهنگ هستند ! مرديكه دست راست و چپش را نمي داند آنوقت به من اعتراض مي كند كه چرا قانون را رعايت نمي كنم .

 آقا زاده جواب داد :‌بابا ولي اون سمت راست شما بود و شما بايد رعايت خط را مي كرديد !

  حاج آقا دارد فكر مي كند كه جواب آقا زاده را چه بدهد !

 

 

   

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 8:48 توسط پگاه پيشدار |

همين كه هواپيما شروع به تكان خوردن كرد ،كمربندش را باز كرد و شروع به دويدن به سمت عقب هواپيما نمود . ميهماندار راه او را سد كرد و با احترام از او خواست تا به جايش برگردد.

 او گفت كه مي ترسد هواپيما سقوط كند.

 ميهماندار گفت :‌اينطور نيست . اين يك اتفاق طبيعي است . به علاوه اگر حادثه اي اتفاق بيفتد براي همه ي " سرنشين "‌ها خواهد بود و فرق نمي كند كه شما "سر" هواپيما نشسته باشيد يا "ته "‌هواپيما

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 13:6 توسط پگاه پيشدار |

 روزی مردی به سفر می رود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه می شود که هتل به کامپیوتر مجهز است . تصمیم می گیرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را می نویسد اما در تایپ آدرس دچار اشتباه می شود و بدون اینکه متوجه شود نامه را می فرستد . در این همين حال در گوشه ای دیگر از این کره خاکی ، زنی که تازه از مراسم خاک سپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا آشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر می رود تا ایمیل های خود را چک کند ، اما پس از خواندن اولین نامه غش می کند و بر زمین می افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش می رود و مادرش را بر نقش زمین می بیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد:

گیرنده : همسر عزیزم

موضوع : من رسیدم

میدونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی . راستش آنها اینجا کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا می آد می تونه برای عزیزانش نامه بفرسته . من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم . همه چیز برای ورود تو رو به راهه . فردا می بینمت . امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه . وای چه قدر اینجا گرمه...!

·              منبع اينترنت

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 12:47 توسط پگاه پيشدار |

 پرزيدنت آيزنهاور دربستر خود در كاخ سفيد خوابيده بود كه تلفن سياسي زنگ زد. رييس جمهوري و فرمانده كل نيروهاي مسلح ايالات متحده آمريكا نگران از خواب جست . گمان هاي بسياري كرد . در دل اين نيمه شب چه چيزي مي تواند باعث آن شده باشد كه خط تلفني ويژه رييس جمهوري به صدا در آيد .

 گوشي را برداشت . الو بفرماييد ؟

  صداي خانم مسني  از آن سوي خط آمد . "دوات "‌ تويي ؟

رييس جمهوري صداي مادر را شناخت و گفت :‌سلام مامان بله منم !

 رييس جمهوري با لحني كه نشان مي داد از اين تماس و دراين ساعت ناراحت است ، پرسيد:مادر آيا اتفاق خاصي افتاده است كه دراين ساعت به من تلفن كردي ؟

   مادر گفت :‌بله ! خواستم بگم تولدت مبارك !

 آيزنهاور مانده بود كه چه بگويد . از مادرش تشكر كرد و درعين حال گفت : مادر نمي شد صبح كه شد تبريك مي گفتي ؟ من الان خوابيده بودم .

 مادر گفت : ببخشيد ! ولي آيا تو صبر كردي كه من خواب شب را حتي با آن دردهاو سختي هاي بارداري به صبح برسانم ؟  تولدت مبارك

و گوشي را گذاشت .

 * اين مطلب را به پدرم تقديم مي كنم كه شنبه ۱۶آبان سالروز تولد او بود . از اينجا براي پدرم روزگاراني خوش و طول عمري با موفقيت هاي هر چه بيشتر مسالت دارم .

پگاه

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 9:14 توسط پگاه پيشدار |

The girl in the picture is  Katie Kirkpatrick,  she is  21 .  Next to her, her fiancé, Nick, 23.  

The picture was taken shortly before their wedding ceremony, held on January 11, 2005 in the US .

Katie has terminal cancer and spend hours a day receiving medication.

In the picture, Nick is waiting for her on one of the many sessions of chemo to end.

In spite of all the pain, organ failures, and morphine shots, Katie is going along with her wedding  and took care

of every detail. The dress had to be adjusted a few times due to her constant weight loss

An unusual accessory at the party was the oxygen tube that Katie used throughout the ceremony and reception as well.

The other couple in the picture are Nick's parents. Excited to see  their son marrying his high school sweetheart.

Katie, in her wheelchair with the oxygen tube ,  listening  to a song from her husband and friends

At the reception, katie had to take a few rests.    The pain did not  allow her to stand for long periods

Katie died five days after her wedding day. Watching a woman so ill and weak getting married and with a smile on her face makes us think..... Happiness is reachable, no matter how long it lasts .  

 We should stop making our lives complicated.

Life is short

Break the rules

forgive quickly

kiss passionately, love truly

laugh constantly

And never stop smiling

no matter how strange life is

Life is not always the party we expected to be

but as long as we are here, we should smile and be

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 12:52 توسط پگاه پيشدار |

كارمند زاده گفت : قاعده  عمومي بر اين است افرادي كه در يك جامعه براي اداره امور انتخاب مي شوند ،‌از همه ي  جهات از بهترين ها و شاخص ترين هاي آن جامعه باشند .

كارمند گفت : البته كه همينطور است !

 كارمند زاده پرسيد :‌پس چرا ايراني ها اين همه از مديران خود انتقاد مي كنند ؟

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 9:5 توسط پگاه پيشدار |

پادشاهی پس از اينكه بیمار شد گفت: «نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».

تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند

تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد،

اما هیچ  یک ندانست.

 تنها یکی از مردان دانا گفت :

که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند.

اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید،

پیراهنش را بردارید

و تن شاه کنید،

شاه معالجه می شود.

شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.

آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند

ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.

حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.

آن که ثروت داشت، بیمار بود.

آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد،

یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت.

یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.

خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.

آخرهای یک شب،

پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد

که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.

« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام.

سیر و پر غذا خورده ام

و می توانم دراز بکشم

و بخوابم!

چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»

پسر شاه خوشحال شد

و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند

و پیش شاه بیاورند

و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.

 پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند،

اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!.

 تلخيصي از يك نوشته لئون تولستوي

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 8:41 توسط پگاه پيشدار |

من كه چند نفري جلوتر از حاج آقا در نوبت بودم ، شماره ام ۲۶۱ بود . حاج آقا همين كه وارد بانك شد ظاهرا براي خالي نبودن عريضه از دستگاه شماره اي گرفت ، ابتدا اطرافش را نگاه كرد ، حتما ديد كه چندين ! نفر در نوبت بودند تا كار بانكي يشان را انجام دهند. حاج آقا لحظه اي بعد به سراغ باجه شماره ۱۱ رفت و با مردي كه پشت آن نشسته بود سلام و عليكي كرد و دستي نيز داد. آن مرد بانكي به كار ديگران اعتنايي نكرد و با حاج آقا وارد صحبت شد . كارمندان چند باجه ديگر ظاهرا به نهار و نماز رفته بودند و پشت آنها كسي نبود . نوبت ها به كندي مي رسد . كار حاج آقا ربع ساعتي طول كشيد. من هنوز در نوبت بودم كه كار حاج آقا تمام شد و با كلي پول كه دريافت كرد ،‌از بانك خارج شد .  ده دقيقه اي بعد از رفتن حاج آقا نوبت من رسيد .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 8:32 توسط پگاه پيشدار |

 حاج آقا صبح امروز كه با ماشين معروف از مقابل منزل ما مي گذشت باز هم من منتظر سرويس بودم .

 حاج خانم امروز با حاج آقا نبود . شايد خانه مادرش مانده بود . آقا زاده هم همراه حاج آقا نبود . او هم شايد پيش مامانش بود. حاج آقا حتما شب خانه خودشان خوابيده بود كه صبح همان مسير هميشگي را طي مي كرد. حاج آقا امروز كه رد مي شد براي خانمي كه هر روز اينجا منتظر سرويس مي ماند ، بوق زد  ، از سرعتش كاست و تا چند قدمي هم كه جلو رفت ، پشت سرش را نگاه مي كرد . چشم هاي فضول من همه اين صحنه را ديد .

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 9:8 توسط پگاه پيشدار |

 حاج آقا ، آقازاده را كه جلوي در مدرسه پياده كرد ، سرماشينو كج كرد و گذاشت توي گاز - صداي بوق كشيده اي آمد و بعد ترمزي شديد - مردي از پنجره ماشيني كه از بغل ماشين پلاك قرمز حاج آقا كيپ كيپ گذشته بود ، به حاج آقا گفت : حاج آقا راهنمايي -  نگاهي توي آيينه اي !

 حاج آقا برحسب عادت اداره صداي خود را توي گلو انداخت و گفت : مگه حالا چي شده ؟

 مرد راننده نگاهي به حاج آقا كرد و همان لحظه چشمش به پلاك قرمز حاج آقا افتاد در جواب گفت : ادب   مرد به ز دولت اوست !

 مرد سخن ديگري نگفت و راهش را گرفت و رفت .

حاج آقا به گفته مرد راننده شايد فكري كرد .

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 8:27 توسط پگاه پيشدار |

عكس براي تزيين اين صفحه از اينترنت برداشت شده است . حاج خانم اين عكس ارتباطي با حاج خانم داستان ما ندارد  حاج آقا ماشين معروف را كه " ‌آتش "‌كرد ، رو به حاج خانم گفت : اول بچه رو مي رسونيم مدرسه بعد هم شما را مي برم خونه مادرت !

    حاج خانم گفت :‌بهتره ! بچه داره ديرش مي شه !

حاج آقا بسم الله گفت و راه افتاد   " غیرالمغضوب علیهم والضالین " را بلندتر گفت و حاج خانم هم آميني بر زبان آورد .

  آقا زاده نشست صندلي عقب ، حاج خانم هم صندلي جلو پيش حاج آقا ، چادري رو هم گرفت كيپ صورتش !

  يكي دو چهار راه بعد ، حاج آقا پيچيده توي يك فرعي ، كمي جلوتر كه رفت جلوي مدرسه وايستاد. حاج خانم هم چند خيابان بعد پياده شد .

 تيزبيني ديد كه روي بدنه ماشين نوشته : خودرو(ي) خدمت استفاده اختصاصي ممنوع

  قبل از جلسه مديران ، حاج آقا چند درس اخلاقي به مديران خود داد و ازجمله آنها را موكدا توصيه به دقت در استفاده از بيت المال نمود و از عقوبات آن دنيايي آن سخن گفت !!

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 9:46 توسط پگاه پيشدار |

با انگشتش خطي روي شن هاي ساحل كشيد . اولين موج از خطي كه باقي مانده بود ، بالا رفت و دربرگشت از آن جويي ساخت . دومين موج آن شيار را عميق تر كرد و در بازگشت به دريا ، جوي را وسيع تر و عميق تر ساخت . رفت و آمد موج ها ادامه داشت تا آن شيار آخر سر به يك رودخانه تبديل شد.

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 9:39 توسط پگاه پيشدار |

پيرمرد روزهاي هفته را فراموش كرده بود. هر روز خانمش به او يادآوري مي كرد كه امروز چند شنبه است .

 آن روز صبح همدم پيرمرد بازهم به او روز هفته را يادآوري كرد. مرد از جا تكان نخورد . زن گفت : امروز هيچ شنبه است !! گويي خيلي چند شنبه ها بود كه مرد خوابيده بود.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 9:34 توسط پگاه پيشدار |

زود قضاوت نكنيم مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درخت ها حرکت می کنند."  مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف های پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان پسر دوباره فریاد زد: " پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند." زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشم هایش را بست و دوباره فریاد زد:" پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید."

زوج جوان دیگر طاقت نیاوردند و از مرد مسن پرسیدند: "‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!"

مرد مسن گفت: " ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!"

* از داستانهاي رايج ميان مردم

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 11:36 توسط پگاه پيشدار |

يك پيرمرد بازنشسته، خانه جديدي در نزديكي يك دبيرستان خريد. يكي دو هفته اول همه چيز به خوبي و در آرامش پيش ميرفت تا اين كه مدرسه ها باز شد. در اولين روز مدرسه، پس از تعطيلي كلاس‌ها سه تا پسر بچه در خيابان راه افتادند و در حالي كه بلند، بلند با هم حرف مي زدند، هر چيزي را كه در خيابان افتاده بود شوت مي‌كردند و سر و صداي عجيبي راه انداختند. اين كار هر روز تكرار مي شد و آسايش پيرمرد كاملاً مختل شده بود. اين بود كه تصميم گرفت كاري بكند.

 روز بعد كه مدرسه تعطيل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا كرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خيلي بامزه هستيد و من از اين كه مي‌بينم شما اينقدر نشاط جواني داريد خيلي خوشحالم. من هم كه به سن شما بودم همين كار را مي‌كردم. حالا مي خواهم لطفي در حق من بكنيد. من روزي 1000 تومن به هر كدام از شما مي دهم كه بياييد اينجا، و همين كارها را بكنيد.» بچه ها خوشحال شدند و به كارشان ادامه دادند. تا آن كه چند روز بعد، پيرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: « ببينيد بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگي من اشتباه شده و من نمي‌تونم روزي 100 تومن بيشتر بهتون بدم. از نظر شما اشكالي نداره؟

 بچه ها گفتند: « 100 تومن؟ اگه فكر مي‌كني ما به خاطر روزي فقط 100 تومن حاضريم اينهمه بطري نوشابه و چيزهاي ديگه رو شوت كنيم، كور خوندي. ما نيستيم.»

و از آن پس پيرمرد با آرامش در خانه جديدش به زندگي ادامه داد.

  منبع :اينترنت

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 10:59 توسط پگاه پيشدار |

كشاورزي بود كه تنها يك اسب براي كشيدن گاوآهن داشت. روزي اسبش فرار كرد.

همسايه ها به او گفتند: چه بد اقبالي!

او پاسخ داد: ممكن است.

روز بعد اسبش با دو اسب ديگر برگشت. همسايه ها گفتند: چه خوش شانسي!

او گفت: ممكن است.

پسرش وقتي در حال تربيت اسبها بود افتاد و پايش شكست.

همسايه ها گفتند: چه اتفاق ناگواري.

او پاسخ داد: ممكن است.

فرداي آن روز افراد دولتي براي سربازگيري به روستاي آنها آمدند تا مردان را به جنگ ببرند اما پسر او را نبردند.

همسايه ها گفتند: چه خوش شانسي !

او گفت: ممكن است.

و اين داستان ادامه دارد، همانطور كه زندگي ادامه دارد...

منبع : يادداشتهايي از يك دوست؛ اثر آنتوني رابينز

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 8:59 توسط پگاه پيشدار |

 

این شعر کاندیدای شعر برگزیده سال ۲۰۰۵ شده  است .

 اين سعر توسط یک بچه آفریقایی نوشته شده و استدلال شگفت انگیزی داره.

*****************

 من همه ي عمر سياهم اما تو

 

وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهممن همه ي عمر سياهم اما تو

وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم

وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم

و تو، آدم سفید

وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی

وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای

وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی

و وقتی می میری، خاکستری ای

 

و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟

 منبع : اينترنت

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 8:24 توسط پگاه پيشدار |