تبليغاتX
پگاه
شعر و داستان

 خانم موشي مي خواست خانه اش را تميز كند. دو تا بچه ، يكي دختر و يكي پسرش رو مرتب كرد و گفت : بچه هاي عزيز من  جلوي خونه بازي كنيد تا من خونه رو مرتب كنم. جاهاي دور نريد كه ماشين توي شهر زياد شده !

 دختر خانم موشي گفت : ولي مامان من مي ترسم !

خانم موشي پرسيد: چرا عزيزم ؟

 دختر موشي گفت: آخه ! آخه ! ديشب تو خواب يك گربه ديدم .

 مادر موشي گفت: عزيزم حتما خيلي به اون فكر كردي !؟

 دختر موشي گفت: نه مامان ، تو تلويزيون يك فيلم نشان مي داد كه تو اون گربه ها دنبال موش ها مي كردند ...

 دختر موشي همين را كه گفت زد زير گريه ،  حاله گريه نكن ،كي گريه كن . اشكهاش مثل باران مي باريد و تنها جمله اي كه از او شنيده مي شد اين بود كه : مامان ، مامان من خيلي             مي ترسم !

 مادر موشي گفت : دخترم اين حرفها كه گربه ها دشمن موشها  هستند متعلق به "دنياي آنالوگ" است ما الان در "دنياي ديجيتال" زندگي مي كنيم "تام" و" جري" رو كه ديدي عزيزم ؟!

 پسر موشي كه تا اين لحظه ساكت بود ، آخ جوني گفت و به بالا پريد و به مامانش گفت : مامان مامان ، پول مي ديدي كه كليپ تام و جري براي موبايلم بخرم ؟

 مادر موشي گفت : اگر قول بدي پسر خوبي باشي اصلا پول مي دم كه يك سري كامل سي دي كه نه ! قديمي شده " هاي دي وي دي " تام و جري رو بخري – اصلا يك كار ديگر مي كنم ! پول مي دم بري كارت كانالهاي پولي ماهواره رو بخري و شبكه هاي كارتوني رو هم  ببيني كه تام و جري هم پخش مي كنند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 9:5  توسط  پگاه پيشدار   | 

 نوروز همه ی شما گل های خندان ایران زمین در هر کجای کشورم که زندگی می کنید و بر همه ی آنهایی که نوروز را در گوشه و کنار جهان استقبال می کنند مبارک باد.

 در کنار سفره های هفت سین ایرانی مان جای یکدیگر را خالی کنیم . سبزه های زندگی تان همیشه سبز - زندگانی یتان همیشه شاد .

پگاه

نوروز ۱۳۸۷

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 18:14  توسط  پگاه پيشدار   | 

 بابا آب داد.نان كوچك - نان بزرگ - نان بربري

بابا نان ندارد !!

بابا ۵۰تومان دارد !

نان بربري با كنجد ۱۰۰تومان است .

نانوا نان بدون كنجد نمي فروشد.

 نانوا به بابا نان نداد.

بابا نان ندارد !

  نان كوچك - نان بزرگ - نان كنجدي !!؟؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 9:33  توسط  پگاه پيشدار   | 

 نماز ظهر وعصر را در اداره می خواند. صف اول را معمولا مدیران ارشد پر می کردند و جانماز عده ای هم  همیشه آنجا پهن بود و چند نفری جای ثابتی داشتند.

 یک روز در نمازش تاخیر شد . نمازخانه خالی بود. باز هم انتهای نمازخانه ایستاد و نیت کرد. محراب با چند قدمی فاصله پیش روی او بود .

 آخر نماز حس کرد که به خدا همچنان نزدیک تر است .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 9:31  توسط  پگاه پيشدار   | 

 سکانس : بیرونی - روز

برداشت : هزارم !

زمان : ۱۳و ۱۴دقیقه روز ۰۹/۰۹/۸۹

 مکان : تهران - خیابان ولی عصر - بالاتر از فروشگاه قدس شعبه زرشت

 عده زیادی در ایستگاه منتظر اتوبوس هستند. اتوبوس های ریالی پشت سرهم می آیند و   می روند و هر کی پول دارد / سوار می شود. خیلی ها منتظرند اتوبوس بلیطی بیاید.

 " آمبولانس خصوصی نیما " با پلاک تهران - ۱۴/ ۲۲۶ل ۸۹ در مسیر خلاف از کوچه کنار ایستگاه وارد خیابان می شود . تکنیسین پزشکی  که بغل راننده نشسته آژیر را به صدا در    می آورد و به راننده ها که به سمت بالا می روند / دستور می دهد : توقف کن !

  راننه یک پراید سفید رنگ به دستور بی اعتنایی می کند. دستیار راننده با بلندگو امر می کند: راننده پراید توقف کن !!

   آمبولانس وارد کوچه "جاوید " در روبروی ایستگاه می شود که نبش آن تابلوی ورود ممنوع نصب است.

  چند قدمی که جلو می رود مقابل نانوایی سنگکی می ایستد . تکنیسین  پیاده می شود و در صف یک دانه ای ها می ایستد!

 ** این داستان را پدرم برای " پگاه " فرستاده است .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 13:39  توسط  پگاه پيشدار   | 

  موشي وقتي دست بچه شو  گرفت تا بيرون خونه  شون رو به او نشان بده ،اول صداي جيغ بلند زني آمد و بدنبالش همان خانوم روي زمين ولو شد.

 چي بود ؟ كي بود ؟ يكي گفت : يك موش بزرگ بود اندازه يك گربه ! با يك موش كوچك ،اندازه موش هاي تهروني !

 يكي پرسيد  : موشه كجا رفت ؟

 يكي ديگه نشان داد و گفت : تو اون سوراخ !

 صداي كلفتي گفت : بدو چوب بيار تا لونه شو تو سرش خبر كنم .

 مرد ديگري گفت : نه ! بنزين بيار تا خونه شو بسوزانم !

 بنزين سهميه بندي بود و چوب هم در دسترس نبود . هر كي يك جوري سعي كرد لونه موشه را خراب كنه .

 قلب موشي بيشتر و بيشتر مي زد و بچه موشي مثل بيد مي لرزيد . رفتند و رفتند تا به ته لونه شون رسيدند كه درش يك جاي ديگر شهر باز مي شد.

 آدم ها كنفرانس خياباني تشكيل داده بودند . همه در صدد يافتن مقصر بودند ! گربه محل دم ساندويج فروشي كز كرده بود تا تكه پتزايي به او بدهند!

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 12:27  توسط  پگاه پيشدار   | 

 

پدر بزرگ به بابا /پدر من ، كه آن روز سال آخر دبستان بود دوباره قول داد كه :اگر امسال هم درست را خوب بخواني و يك ضرب قبول شوي ، حتما يك دوچرخه برايت مي خرم.

 بابا خيلي سالها بود كه با فكر دوچرخه مي خوابيد و بيدار       مي شد . هميشه يك دوچرخه قرمز توي خوابش  بود كه او با آن به هركجا كه مي خواست مي رفت و حتي گاهي اوقات در آسمان هم  پرواز مي كرد!

 امتحانات پايان سال هم به سر رسيد و دوباره بابا مثل قبل يك ضرب و اين بار با معدل بالاتر ازسالهاي پيش ، قبول شد .

  از فرداي روز تعطيلي مدرسه ، پدر بزرگ كه هميشه باور داشت " مرد بايد در زندگي پخته باشد وعلاوه بر درس ، يك فني هم مثل نقاشي ، بنايي ، مكانيكي و... بداند" ، بابا را به نزد دوستش استاد حجت ، به شاگرد بنايي فرستاد به روزي 6 تومان !!

  يكي دو هفته اي از كار كردن هر روز پدر نگذشته بود كه پدر بزرگ  خبر داد كه      مي خواهد به وعده اش در خريد دو چرخه عمل كند .

  بابا به سركار رفته بود و وقتي ساعت 6غروب آن روز تابستاني بعد از كلي گل و آجر بردن براي بنا خسته و كوفته به خانه برگشت ، در گوشه حياط  يك دوچرخه قرمز شماره 14ديد .

آن روز قشنگ ترين و رويايي ترين روز همه ي عمر بابا تا آن روز بود . تا نيمه شب در كوچه دوچرخه سواري كرد و وقتي هم بعد از كلي توپ و تشر پدر بزرگ و مادر بزرگ راضي شد به خانه بيايد ، ساعتي به تماشاي آن و تميز كردنش پرداخت تا آنجايي كه حتي يك ذره ميكروسكپي هم روي آن ديده نمي شد.

  صبح روز بعد هنوز خروس ها درخواب بودند كه بابا اين بار برعكس روزهاي ديگر خوشحال و خرسند از خواب بيدار شد تا ساعت 6صبح مثل روزهاي قبل سر كار باشد. دوچرخه را با خود نبرد چون ممكن بود  گرد و خاك روي آن بنشيند و به علاوه پدر بزرگ قبل از خريد  شرط كرده بود كه نبايد با آن به جاهاي دور برود.

  آن روز براي بابا خيلي زود گذشت حتي كمتر از يك پلك زدن و همه اش در فكر اين بود كه هرچه سريعتر به خانه بازگردد  و باز هم با آن دوچرخه قرمز در كوچه دوچرخه سواري كند.

  شب كه شد و پدر بزرگ از كار بازگشت گفت كه دوچرخه را قسطي خريده و بابا هم بايد در پرداخت قسط آن كمك كند. معني اين حرف اين بود كه بابا بايد هر روز 6تومان پول كارگري اش را به بابا بزرگ مي داد تا او هم چيزي رويش بگذارد و سرماه قسط دوچرخه را بدهند.

  روز پشت روز و هفته بعد هفته ، سه ماه تابستان تمام شد . دو روز مانده به بازگشايي مدرسه ها ، بابا خرسند از اينكه از اين پس ديگر هر روز با دوچرخه به مدرسه مي رود ، وسايل مدرسه را آماده مي كرد كه پدر بزرگ به او گفت : هر چه داشتم داديم ولي پول   همه ي قسط هاي دوچرخه نشد. بايد آنرا پس بدهم .

  پدر بزرگ فرداي آن روز دوچرخه قرمز بابا را برد و به آقاي " اماني " دوچرخه فروش پس داد. آن روز روز عزاي پدر بود . خيلي در دلش گريه كرد ولي چيزي بر زبان نياورد    مي دانست كه دست پدر بزرگ هم خيلي باز نيست .

 از آن روز كار بابا اين بود كه دوچرخه قسطي خود را از پشت در مغازه آقاي اماني ببيند . دوچرخه فقط سه روز آنجا ماند و يك روز كه بابا براي ديدن آن رفته بود ، ديد كه جاي دوچرخه خالي است . آقاي اماني آنرا فروخته بود به كي ؟ روز بعد معلوم شد كه       " توكلي " دانش آموز كلاس اول دبيرستاني كه بابا هم ديگر  به آن مي رفت ،   ( آنموقع هنوز دوره راهنمايي نبود ) دوچرخه را خريده است .

 توكلي از آن پس هرروز با دوچرخه قرمز به مدرسه مي آمد و بابا مانده بود و كلي خاطره  كه فقط ذهن او را مي خورد.

  سالهاي بسيار گذشت . بابا ازدواج كرد و صاحب سه دختر هم شد . اول چيزي كه براي هر يك از ما خريد دوچرخه بود . خودش هم يك دوچرخه دارد اما رنگ آن آبي است .

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 11:37  توسط  پگاه پيشدار   | 

مهر ورزي با پلاك قرمز

  

حاج آقا صبح اول وقت و قبل از اينكه از خانه به قصد اداره بيرون بزند با حاج خانمشان ! برنامه روزانه بعد از اداره را مرور كرده بودند . گفته بود: بعد از اداره ميام خانه –  عصر بايد يك سري  برم مجلس ختم برادر مدير كل  اداره و پس از آن هم با هم مي ريم عروسي – عروسي يكي از اقوام حاج خانم بود . اين برنامه اصلي آن روز حاج آقا بود كه من،  حاج خانم ايشان را  در يك خودروي پرايد سفيد رنگ يا پلاك قرمز ،يعني اينكه دولتي است نبش كوچه مسجد محلمان ديدم .

حاج آقا رفته بودند تسليت گويي . اين برنامه را از كجا فهميدم ،آيا كسي به من خبر داده بود يا     نه ؟ را تا پايان خواهيد فهميد.

  حاج آقا برنامه مسجد را طوري تنظيم كرده بود كه به آخر مجلس بخورد - همينكه آقا روضه آخر مجلس را تمام كرد ، حاج آقا كت و شلوار مشكي و پيراهن سياه يقه سه سانتي به تن ، با  تيپ خيلي حاج آقايي البته مدير ! ، در صف تسليت گوها به مدير كل قرار گرفت – صحبت كوتاهي را در ذهنش بارها مرور كرد ، چند عبارت و اصطلاح عربي  را هم قاطي آن كرد و نوبت به او كه رسيد يكجا و قلمبه همه را تحويل آقاي مدير كل داد و او هم سري به نشانه تاييد گفته ها تكان داد و همزمان نگاهي داشت به كت و شلوار و پيراهن سياه حاج آقاي مدير مياني –  كه مدتها بود به اندازه يك صندلي قرمز با پشتي بلند در دل مدير كل جا خوش كرده بود.

  حاج خانم كه از گرما به ستوه آمده بود چند بار ماشين را روشن كرد و درجه كولر را روي بالاترين عدد گذاشت . حسن اصلي  اين كار آن بود كه باعث مي شد تا آرايش غليظ حاج خانم زير چادر كه چند بار براي تنظيم كولر آن را كنار زد ، به هم نريزد.

  از روزي كه بنزين سهميه بندي شده بود ، حاج آقا ترجيح داده بود تا پژوي 405 پلاك قرمز را كه اتفاقا تازه پلاك آنرا عوض كرده بودند ، كنار بگذارد و به يك پرايد رضايت بدهد!  بارها گفته   بود : پرايد كم مصرف است و براي كارهاي اداري ! با صرفه است و باعث هدر شدن بيت المال     نمي شود !  دستور داده بود كه بقيه خودروهاي قسمت او هم جز براي موارد ضروري ! در پاركينك متوقف شوند و كاركنان تا مي توانند براي ماموريت هاي اداري از اتوبوس و تاكسي و يا مترو استفاده كنند .

 حاج خانم آن روز چند بار از حاج آقا انتقاد كرد ،  چرا پژوي قبلي را نياورده كه با كلاس تر  از پرايد است . حاج آقا شايد توضيح داده بود كه 10ليترسهميه روزانه بنزين خودروهاي دولتي براي كارهاي بيرون از اداره وقتي كافي است كه خودروي كم مصرف مثل پرايد باشد . از كارت خودروهاي ديگر هم كه نمي شود استفاده كرد به هر حال مديران ديگر هم حتما كارهايي دارند !

   آخرين باري كه چادر كمي از روي حاج خانم كنار رفت ، پيش خودم گفتم كه اگر يكي هم سن من و يا بزرگتراز من كه البته با حاج خانم اختلاف سني بسيار زيادي داريم ، اينطوري آرايش كرده بود و توي خيابان مي رفت و خداي ناكرده چادرش كنار مي رفت ،آيا نيروي انتظامي به او گير   نمي داد ؟ كلانتري نمي بردنش ؟ اسمش را توي لب تايپ نمي نوشتند ؟ اصلا مردم چه فكري درباره او مي كردند ؟

  با " خواهر ببخشيد " مردي حباب افكارم تركيد. فهميدم كه بايد كناري بروم . هر وقت در مسجد برنامه يي هست حداقل تا ساعتي بعد مجلس كلي آدم جلوي درهاي آن هستند – از صاحبان عزا و تسليت گوهايي كه بعد از مسجد ، بيرون آن جلسه مي كنند تا گداها و آن مرد وانتي كه وسايل پلاستيكي مي فروشد و درعوض از پول گرفته تا نان خشك قبول مي كند. من هيچ كدام آنها نبودم – اينجا نزديك خانه ما است و من آن روز از مقابل مسجد مي گذشتم و مثل هميشه اعلاميه ها را مي خواندم كه ببينم كي مرده و كي مانده  ! و آيا جناب عزراييل از كوچه ما رد شده است يا نه !

  حاج آقا كه سوار ماشين شد نشنيدم به حاج خانم چي گفت كه لبخندي به نشانه رضايت مندي بر لب آورد – لبهاش خيلي قرمز بود – در استفاده از روژلب هم سليقه نداشت – مهرورزي حاج آقا هرچه بود دل حاج خانم را بدست آورده بود و...

   آخر شب بود خانه ما همه خوابيده بودند و من به مدرسه كه چند روز ديگر باز مي شود فكر     مي كردم – نمي دانم سارا توانست كيف بخرد- ماهها حقوق عقب افتاده باباي مريم را داده اند كه بتواند براي دخترش مانتويي نو بخرد – آيا معلم ما امسال هم ممكن است كسي باشد كه سوال بچه ها را به آمدن به كلاس هاي جبراني موكول كند كه ترميم حقوق باشد براي زدن به يكي از هزاران زخم زندگي معلمي !؟  آيا پدر من از شهريه هاي كمر شكن دانشگاههاي خواهرانم چيزي زياد    مي آورد كه براي مادرم يك پيراهن وطني نو بخرد ؟ مانتوي مدرسه من هنوز قابل استفاده است ! فكر مي كنم خواهرانم چرا اين قدر درس مي خوانند !؟ آخرش كه چي ؟  مگر آن آقا نبود كه در روزنامه نوشته بود از فارغ التحصيلان ممتاز دانشگاههاي كشور ! در سال قبل است  و براي كارهاي تحقيقي نياز به كامپيوتر دارد اما پول آنرا ندارد و نامه اش به رييس شورايعالي انقلاب فرهنگي براي هديه دادن آن به او ، به كميته امداد امام (ره)  ارجاع داده شده است !!

  صداي بوق پي در پي چند خودرو توي كوچه مي پيچد – نشانه اين است كه عروسي آورده اند- آرزو مي كنم خوشبخت باشد –  حس كنجكاوي به كنار پنچره مي كشاندم – پرده را آنقدر كه بتوانم خوب ببينم كنار مي زنم – عروس را به خانه روبرويي ما آورده اند – يك ساختمان 5طبقه با نمايي سنگي و درهاي قهوه يي – تمام چراغ هاي طبقه سوم آن ساختمان روشن است – خانه عروس حتما آنجاست . همسايه ها هم از پنجره ها سرك مي كشند- از ميان آن همه آدم – زن ومرد – همه شيك پوش و شاد و شنگول و دست و پا كوبان ، يكي به چشمم خيلي آشنا مي آيد – كت و شلوار مشكي دارد با پيراهن سفيد !   - جلوي خانه ما و روبروي آن دو لامپ بزرگ شب تا صبح روي دو تا تير سيماني يكي اين  ور و ديگري آن ور كوچه روشن است– دقت مي كنم ، دقيق تر مي شوم ، حسي من را وادار مي كند كه تمام اطلاعات ذهنم را براي شناسايي او بيرون بريزم . عروس هنوز جلوي در ايستاده است – چند مرد جوان جلوي او مي رقصند – خانمي هم اسپند دود مي كند و يكي هم مشت و مشت سر عروس و داماد نقل مي ريزد .

  مغزم از اينكه اين همه به او براي شناخت آن مرد فشار آورده ام ريپ مي زند  – خيلي خوب هركي هست باشد ! به من چي ! - كنجكاوي باز هم نمي گذارد –  دقايقي است كه ديگر عروس و داماد به خانه شان رفته اند ولي صداي هلهله همراهان و بزن و بكوب آنها همچنان به گوش       مي رسد. مي خواهم بروم و بخوابم كه صداي خداحافظي ها بلند مي شود . صداي يكي آشناست – صداي همان مردي است كه خيلي سعي كردم به يادم بياورم كه او را كجا ديده ام ! سوار پرايدي شدند سفيد رنگ– حاج آقا پشت فرمان و حاج خانم كنار دست او –  از مقابلم كه رد شدند قرمزي پلاك آن توي چشمم خورد  . چند قدمي نرفته بودند كه حاج آقا ايستاد و از خانمي با صداي بلند خداحافظي كرد : خواهر خداحافظ ! خوشبخت بشن انشاالله .

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 14:26  توسط  پگاه پيشدار   | 

 دوستان عزيز و ارجمند- از همه ي شما براي شركت در مسابقه داستاني " مترسكي كه فيلسوف شد " ممنونم. جناب آقاي درزي استاد محترم دانشگاه تمامي پاسخ ها را خوانده و همه ي آنها را برنده دانسته اند. ايشان همانطور كه در بخش نظرها " مي خوانيد ، نوشته اند:" ... مترسك و بدن كاهي اش نماد تهي بودن و بي اصالتي است ، و براي  مشروع جلوه دادن خود ابزار ديگري ندارد  و..."

 دوباره از همه ي شما براي شركت دراين مسابقه و وقت و فرصتي كه اختصاص داديد ، ممنونم.

 هديه ناقابلي به رسم يادبود براي همه ي شما ارسال خواهد شد.

 متمني است در ايملي به آدرس پدرم كه به شما دسترسي بيشتري دارد :

Raoufpishdar2003@yahoo.com  

 آدرسي را كه مي توانيم هديه خود را براي شما ارسال كنيم ، مرقوم بفرماييد و يا در همين محل كامنت بگذاريد .

متشكرم – پگاه

17-04-1368

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 12:11  توسط  پگاه پيشدار   | 

                                   بسم الله الرحمن الرحيم

 سوره كوثر

 خجسته ميلاد گل واژه مهر ومحبت

                                    شكوفه خوشبوي رسالت و امامت

                                        حضرت فاطمه زهرا(س)

                                                            روز مادر

                                                             هفته زن

                                                              و ميلاد امام خميني (ره)

                                                                                مبارك باد

                                                                                  پگاه پيشدار

                                                                                   13-04-1386

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 14:52  توسط  پگاه پيشدار   | 

                 مترسكي كه فيلسوف شد ! نظر بدهيد جايزه بگيريد

استاد محترم جناب آقاي درزي كه الان در لبنان هستند و من و خانواده برايشان سلامتي و موفقيت مسالت داريم ، چندي پيش قصه اي براي من فرستادند و خواستند تا به سوالي از آن داستان ، جواب بگويم.من آنچه را كه گمان مي كنم برايشان در همين پست به صورت كامنت مي گذارم . متن كامل قصه را نيز دراينجا مي آورم . شما هم مي توانيد با پاسخ دادن به آن در مسابقه اي كه مي گذارم شركت كنيد و كتاب جايزه بگيريد . استاد درزي بهترين و درست ترين پاسخ را خواهش مي كنم انتخاب كنند تا من جايزه برنده را تقديم كنم. از شركت كنندگان دراين مسابقه خواهشمندم كه حتما ايمل خود را ثبت كنند.

پگاه پيشدار

28خرداد 1386

و اما داستان

مترسكي كه فيلسوف شد

 روزي مردي از كنار يك مزرعه رد مي شد  . ديد كه يك مترسك توي مزرعه كاشته شده است .  رو به مترسك كرد و داد زد : آهاي مترسك خوش به حالت همه ي  پرنده ها ، حيوانات و... ازت  مي ترسند ! تو چقدر موجود خوش بختي هستي !

 مترسك مكثي كرد و بعد با صداي بلند گفت : آره از اين بهتر ديگر     نمي شه ! ولي خوب يادت باشه فقط موجوداتي كه جنسشون مثل من از كاه است دوست دارند مردم از آنها بترسند !

مرد منظور مترسك را از اين حرف نفهميد. شايد هم اصلا به آن فكر نكرد.

   سال بعد  همان موقع و باز همان مرد تصادفا از كنار آن مزرعه رد      مي شد كه با كمال تعجب ديد يك عالمه پرنده دور و  بر مترسك دارند از گندمهاي مزرعه مي خورند بدون اينكه از مترسك بترسند . انگاري اصلا با او دوست شده بودند ، چون مرد ديد كه حتي بعضي از او ن پرنده ها روي شانه و كلاه مترسك بالا و پايين مي پرند !

 مرد كه از تعجب دهانش باز مانده بود ، داد زد : آهاي مترسك پس كو آن جبروت ؟ چرا ديگه كسي از تو نمي ترسه ؟ يعني تو ديگه ...

مترسك حرف مرد را قطع كرد و داد زد : نه راجع به من اشتباه فكر نكن !من ديگه  فيلسوف شدم !! همين .

 مرد باز هم مثل پارسال حرف مترسك را نفهميد ، اما نه ! انگار داشت بهش فكر مي كرد.

 سوال : مترسك چطور فيلسوف شده بود؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 11:31  توسط  پگاه پيشدار   | 

 

خدا مثل هميشه آن بالا نشسته بود و بندگان خدا سرشان به كارشان گرم بود . آخرين روزهاي بهار گرماي شديد تهران از تابستان استقبال مي كرد .

   دكتر عالمي مثل همه ی روزها كت و شلوار به تن ولي شديداعرق ريزان پياده روي كنار دانشگاه را طي مي كرد كه به كلاس برود. گرما رمقي براي استاد 70ساله نگذاشته بود.

موهاي سفيد او دائما روي پيشاني اش مي ريخت . براي كنار زدن آنها ناچار بود كيف و بسته كتابها را كه با خود داشت ،  هر از گاهي زمين بگذارد .

 استاد غرق در افكارخود و مرور مطالبي بود كه بايد در كلاس ارايه كند. از پشت سر اول يك بوق ، پشت آن چند بوق ممتد ديگر و بعدش آن جوان موتورسوار كه داد زد : پيري ! كري!!

  و بعدش يك ويراژ جلوي دكتر. كيف و بسته كتابها به زمين افتاد و دكتر دستش را گرفته بود و مي ناليد .

  دكتر رو به جوان كرد و گفت : جوان اين جا پياده رو است !

  جوان فوري موتورش را نگه داشت .چند قدمي برگشت و يقه دكتر را گرفت و گفت : پيري چي ... خوردي !

   دكتر نگاهي به آن جوان كرد و موهايش را از روي پيشاني كنار زد و      گفت : ببخشيد بنده ... خوردم كه گفتم اينجا پياده روست !

   جوانك قيافه حق به جانبي گرفت و گفت : بار آخر باشد كه از اين...           مي خوردي !

    چند نفري رهگذر كه جمع شد بودند همينطور به جوان نگاه كردند. يكي گفت : صلوات بفرستيد !

    دانشجوهاي دكتر كه رسيدند ، جوانك رفته بود او را كمك كردند و به درمانگاه دانشگاه بردند.

     خدا كه آن بالا نشسته بود هم از خجالت صورتش را برگرداند.

·    محورهاي اين داستان را پدرم براي من فرستاده و گفته كه ماجرايي كاملا واقعي است كه هفته گذشته براي استادش اتفاق افتاده است .

·    از خواننده هاي اين داستان گونه تقاضا مي كنم در صورت علاقه به همدردي با دكتر عالمي برايش در اين وبلاگ كامنت بگذارند تا به ايشان تقديم شود.

·    دكترعالمي علاوه بر تدريس در دورهاي عالي دانشگاهي درتهران در سيماي جمهوري اسلامي ايران نيز چند برنامه درخصوص سينما دارد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 11:53  توسط  پگاه پيشدار   | 

قسم

قسم به نخل هاي سربريده ات خوزستان

                         قسم به تو كه خاكت هميشه سجدگاه من است

قسم به "شلمچه "، حجله شيران روز و عابدان شب

                                      و  به سرهاي بريده در" دشت عباس "

قسم به عفت زنان سوسنگرد

                               و به قهرمانان " رقابيه " و " سابله "

قسم به "مجنون "و "خيبر "و در هميشه تاريخ بر "همت "

                    قسم به كارون و اروند و به پاهاي برهنه بر مين در "حسينيه "

 قسم به غرش بهمنشير ' به كرخه و كارون

                                    تو را اي "شهر خون " خرم خواهم كرد

                               

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 12:44  توسط  پگاه پيشدار   | 

 دقايق زيادي بود كه اتوبوس نيامده بود. هوا هم گرم بود. اتوبوس كه ايستاد ، جايي بر سوار شدن نبود ، با اين وصف خيلي ها سعي مي كردند سوار آن شوند.

   روي در اتوبوس نوشته شده بود " از پرداخت وجه نقد به جاي بليط خودداري كنيد" . كنار آن نوشته ، شعار ديگري نيز بود :" ارايه بليط نشانه شخصيت شماست" . راننده ،  خانمي  كه بليط خود را آماده نكرده بود با "آهاي خانم ! " خطاب كرد كه : بليط !  يعني بليط بده . آن خانم گفت كه : موقع پياده شدن مي دم .

راننده راه افتاد ، غر مي زد كه : بعضي ها حرام و حلال سرشان نمي شود- اتوبوس مال بيت المال است . اتوبوسراني با پول مردم اداره مي شود. و اين جمله آخري را تحليل مي كرد.

 ايستگاه  بعد چند مسافر خانم و آقا پياده شدند . آن خانم هم بليط خود را داد و رفت . چندين مسافر جاي چند مسافر پياده شده سوار شدند . چندنفري از آنها بليط نداشتند و پول دادند . راننده پولها را گرفت و در جيبش گذاشت و جاي بقيه پول يكي از مسافران هم به او چند تا بليط داد. شايد توي دلش گفت : پول سيگار امروز كه تامين شد ! خدا مي داند من چيزي نشنيدم .

 يك نوشته كم رنگ شده ولي هنوز قابل خواندن هم روي بدنه داخلي اتوبوس بود . نوشته بودند: عدم ارايه بليط ، يعني وارد كردن مال حرام به زندگي !!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 12:17  توسط  پگاه پيشدار   | 

توپچي مزدور بعثي گلوله را كه در داخل لوله قرار داد ، گراي آنرا تنظيم كرد. عباس مقابل آن بود.  لحظه يي بعد ، سوتي در هوا طنين انداخت و انفجاري بزرگ همه چيز را در آتش و دود فرو برد.  عباس را يافتند  .  چندين قدم دور تر از موضع  و جويي از خون كنارش روان بود. نايي براي حرف زدن نداشت . با دست شكم ، سر ، پا و... خود را نشان داد . همه آنها غرق در خون بودند. با هر آنچه در دسترس بود ، زخمهاي عباس را بستند و يك ملحفه دور كمرش تا روده هايش بيرون نريزد. عباس ماهها از اين بيمارستان به آن بيمارستان برده شد و هر بار بخشي از بدن او زير تيغ جراح رفت.   از روده هايش بخشي ، از دو كليه ، يكي ، بخشي از طحالش  و... را  برداشتند . در پرونده جانبازي عباس بعد از چند سال نوشتند: عباس ... جانباز 50درصد – عباس هميشه مي گويد:اگر توپچي عراقي كمي دقت كرده بود ! ، الان 100درصد به سمت خدا رفته بودم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 12:36  توسط  پگاه پيشدار   | 

دارا و سارا

  

  مادر و پدر  وقتي بچه بودند ،دارا و سارا هم بچه بودند . باباو مامان مي خواندند كه : دارا برادر سارا است. آخر سال هم ياد گرفتند كه بنويسند: :سارا خواهر دارا است.

 دارا و ساراي كتاب فارسي اول دبستان  هنوز هم كوچك هستند ولي همچنان دارا برادر سارا و سارا خواهر دارا است .

 دارا و ساراي دوره بابا و مامان بزرگ شدند و هر كدام براي خود زندگي درست كردند. آن سارا را چند وقت پيش ديدم ، چادر به سر داشت و دست بچه اي را گرفته بود.دارا و ساراي كتاب بزرگ نشدند .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 15:19  توسط  پگاه پيشدار   | 

                                                  ياد تو هميشه سبز

 يادت هميشه در دلم سبز است

تا جنگل است و حتي يك درخت

به يادگار نكنده ام كه دلم هميشه با توست

هر قطره باران را گواه آن گرفته ام

 يادت زخاطرم بيرون نمي رود

 چون  آموختيم از " الف " تا به "ي "

 يادت هميشه سبز است

تا مدرسه است و زنگ مدرسه

 وخزان كه شروع دوباره كلاس است و مشق ومدرسه

 و تو گرامي ترين من ! معلم

يادت هميشه سبز و قامتت استوار

 12ا رديبهشت (2مه) گرامي روز معلم مبارك
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 10:16  توسط  پگاه پيشدار   | 

                                                کاش می شد

...

كاش مي شد زندگي از سر نوشت

 كاش مي شد هر چه هست از نو نوشت

 كاش مي شد "مهر"  را معني كرد

 كاش مي شد باغ عمر  از نو كاشت  

 كاش مي شد در گذشته ها زيست

 كاش مي شد با هم و از هم سرود

 كاش مي شد زندگي رنگي نبود

 كاش مي شد يك كلام از" عشق "نوشت

...                                                                                                         

رئوف پيشدار

( دلتنگي ها)

اين سروده را از پدرم و دفتر دلتنگي ها ي او قرض گرفته ام . پدر اين را به مناسبت توديع يكي از دوستانش كه به بازنشستگي رسيده ، نوشته است.                              

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 9:28  توسط  پگاه پيشدار   | 

خواب گوسفندي

  

شروع  به شمارش گوسفندهايي كرد كه از بالاي يك پرچين مي پريدند. همه سفيد بودند، با دنبه هاي بزرگ و ران هاي ورقلمبيده . چند صد تا شمرده بود كه بخواب رفت . در خواب هم باز گوسفندها را مي شمرد. اندازه يك گله بزرگ شده بودند .از بخش ديگر مغزش عمري راحت زندگي كردن  و هر روز شير تازه خوردن و رانهاي كباب شده گوسفند مي گذشت . هيج كدام از گوسفندان   بع بع نمي كردند و او همانطور خواب بود. صبح كه شد چشمانش را باز نمي كرد . مي خواست گوسفندها را در طويله كند تا شب بعد !

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 13:27  توسط  پگاه پيشدار   | 

شهرت

 

باورش اين بود كه " شهرت " همه چيز مي آورد ، حتي شخصيت ! ازاين رو به هر كاري دست زد تا نقش كوچكي هم شده در يك سريال تلويزيوني پيدا كند. مدتها گذشت تا سرانجام نقش دست چندمي را به او دادند . از همان شب كه آن قسمت سريال پخش شد ، وقتي هم كه در خانه اش بود ، عينك دودي مي زد . او با همين عينك دودي هم بدنبال كسب شهرت بود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 13:28  توسط  پگاه پيشدار   |