گوشي را برداشت . الو بفرماييد ؟
صداي خانم مسني از آن سوي خط آمد . "دوات " تويي ؟
رييس جمهوري صداي مادر را شناخت و گفت :سلام مامان بله منم !
رييس جمهوري با لحني كه نشان مي داد از اين تماس و دراين ساعت ناراحت است ، پرسيد:مادر آيا اتفاق خاصي افتاده است كه دراين ساعت به من تلفن كردي ؟
مادر گفت :بله ! خواستم بگم تولدت مبارك !
آيزنهاور مانده بود كه چه بگويد . از مادرش تشكر كرد و درعين حال گفت : مادر نمي شد صبح كه شد تبريك مي گفتي ؟ من الان خوابيده بودم .
مادر گفت : ببخشيد ! ولي آيا تو صبر كردي كه من خواب شب را حتي با آن دردهاو سختي هاي بارداري به صبح برسانم ؟ تولدت مبارك
و گوشي را گذاشت .
* اين مطلب را به پدرم تقديم مي كنم كه شنبه ۱۶آبان سالروز تولد او بود . از اينجا براي پدرم روزگاراني خوش و طول عمري با موفقيت هاي هر چه بيشتر مسالت دارم .
پگاه
The girl in the picture is Katie Kirkpatrick, she is 21 . Next to her, her fiancé, Nick, 23.
The picture was taken shortly before their wedding ceremony, held on January 11, 2005 in the US .
Katie has terminal cancer and spend hours a day receiving medication.
In the picture, Nick is waiting for her on one of the many sessions of chemo to end.
In spite of all the pain, organ failures, and morphine shots, Katie is going along with her wedding and took care
of every detail. The dress had to be adjusted a few times due to her constant weight loss
An unusual accessory at the party was the oxygen tube that Katie used throughout the ceremony and reception as well.
The other couple in the picture are Nick's parents. Excited to see their son marrying his high school sweetheart.
Katie, in her wheelchair with the oxygen tube , listening to a song from her husband and friends
At the reception, katie had to take a few rests. The pain did not allow her to stand for long periods
Katie died five days after her wedding day. Watching a woman so ill and weak getting married and with a smile on her face makes us think..... Happiness is reachable, no matter how long it lasts .
We should stop making our lives complicated.
Life is short
Break the rules
forgive quickly
kiss passionately, love truly
laugh constantly
And never stop smiling
no matter how strange life is
Life is not always the party we expected to be
but as long as we are here, we should smile and be
كارمند گفت : البته كه همينطور است !
كارمند زاده پرسيد :پس چرا ايراني ها اين همه از مديران خود انتقاد مي كنند ؟
پادشاهی پس از اينكه بیمار شد گفت: «نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».
تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند
تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد،
اما هیچ یک ندانست.
تنها یکی از مردان دانا گفت :
که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند.
اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید،
پیراهنش را بردارید
و تن شاه کنید،
شاه معالجه می شود.
شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.
آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند
ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.
حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
آن که ثروت داشت، بیمار بود.
آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد،
یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت.
یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.
خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.
آخرهای یک شب،
پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد
که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.
« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام.
سیر و پر غذا خورده ام
و می توانم دراز بکشم
و بخوابم!
چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»
پسر شاه خوشحال شد
و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند
و پیش شاه بیاورند
و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.
پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند،
اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!.
تلخيصي از يك نوشته لئون تولستوي
من كه چند نفري جلوتر از حاج آقا در نوبت بودم ، شماره ام ۲۶۱ بود . حاج آقا همين كه وارد بانك شد ظاهرا براي خالي نبودن عريضه از دستگاه شماره اي گرفت ، ابتدا اطرافش را نگاه كرد ، حتما ديد كه چندين ! نفر در نوبت بودند تا كار بانكي يشان را انجام دهند. حاج آقا لحظه اي بعد به سراغ باجه شماره ۱۱ رفت و با مردي كه پشت آن نشسته بود سلام و عليكي كرد و دستي نيز داد. آن مرد بانكي به كار ديگران اعتنايي نكرد و با حاج آقا وارد صحبت شد . كارمندان چند باجه ديگر ظاهرا به نهار و نماز رفته بودند و پشت آنها كسي نبود . نوبت ها به كندي مي رسد . كار حاج آقا ربع ساعتي طول كشيد. من هنوز در نوبت بودم كه كار حاج آقا تمام شد و با كلي پول كه دريافت كرد ،از بانك خارج شد . ده دقيقه اي بعد از رفتن حاج آقا نوبت من رسيد .
حاج آقا صبح امروز كه با ماشين معروف از مقابل منزل ما مي گذشت باز هم من منتظر سرويس بودم .
حاج خانم امروز با حاج آقا نبود . شايد خانه مادرش مانده بود . آقا زاده هم همراه حاج آقا نبود . او هم شايد پيش مامانش بود. حاج آقا حتما شب خانه خودشان خوابيده بود كه صبح همان مسير هميشگي را طي مي كرد. حاج آقا امروز كه رد مي شد براي خانمي كه هر روز اينجا منتظر سرويس مي ماند ، بوق زد ، از سرعتش كاست و تا چند قدمي هم كه جلو رفت ، پشت سرش را نگاه مي كرد . چشم هاي فضول من همه اين صحنه را ديد .
حاج آقا برحسب عادت اداره صداي خود را توي گلو انداخت و گفت : مگه حالا چي شده ؟
مرد راننده نگاهي به حاج آقا كرد و همان لحظه چشمش به پلاك قرمز حاج آقا افتاد در جواب گفت : ادب مرد به ز دولت اوست !
مرد سخن ديگري نگفت و راهش را گرفت و رفت .
حاج آقا به گفته مرد راننده شايد فكري كرد .
حاج آقا ماشين معروف را كه " آتش "كرد ، رو به حاج خانم گفت : اول بچه رو مي رسونيم مدرسه بعد هم شما را مي برم خونه مادرت !
حاج خانم گفت :بهتره ! بچه داره ديرش مي شه !
حاج آقا بسم الله گفت و راه افتاد " غیرالمغضوب علیهم والضالین " را بلندتر گفت و حاج خانم هم آميني بر زبان آورد .
آقا زاده نشست صندلي عقب ، حاج خانم هم صندلي جلو پيش حاج آقا ، چادري رو هم گرفت كيپ صورتش !
يكي دو چهار راه بعد ، حاج آقا پيچيده توي يك فرعي ، كمي جلوتر كه رفت جلوي مدرسه وايستاد. حاج خانم هم چند خيابان بعد پياده شد .
تيزبيني ديد كه روي بدنه ماشين نوشته : خودرو(ي) خدمت استفاده اختصاصي ممنوع
قبل از جلسه مديران ، حاج آقا چند درس اخلاقي به مديران خود داد و ازجمله آنها را موكدا توصيه به دقت در استفاده از بيت المال نمود و از عقوبات آن دنيايي آن سخن گفت !!
با انگشتش خطي روي شن هاي ساحل كشيد . اولين موج از خطي كه باقي مانده بود ، بالا رفت و دربرگشت از آن جويي ساخت . دومين موج آن شيار را عميق تر كرد و در بازگشت به دريا ، جوي را وسيع تر و عميق تر ساخت . رفت و آمد موج ها ادامه داشت تا آن شيار آخر سر به يك رودخانه تبديل شد.
آن روز صبح همدم پيرمرد بازهم به او روز هفته را يادآوري كرد. مرد از جا تكان نخورد . زن گفت : امروز هيچ شنبه است !! گويي خيلي چند شنبه ها بود كه مرد خوابيده بود.
مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درخت ها حرکت می کنند." مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف های پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.
ناگهان پسر دوباره فریاد زد: " پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند." زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشم هایش را بست و دوباره فریاد زد:" پدر نگاه کن باران می بارد، آب روی من چکید."
زوج جوان دیگر طاقت نیاوردند و از مرد مسن پرسیدند: "چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!"
مرد مسن گفت: " ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!"
* از داستانهاي رايج ميان مردم
يك پيرمرد بازنشسته، خانه جديدي در نزديكي يك دبيرستان خريد. يكي دو هفته اول
همه چيز به خوبي و در آرامش پيش ميرفت تا اين كه مدرسه ها باز شد. در اولين روز مدرسه، پس از تعطيلي كلاسها سه تا پسر بچه در خيابان راه افتادند و در حالي كه بلند، بلند با هم حرف مي زدند، هر چيزي را كه در خيابان افتاده بود شوت ميكردند و سر و صداي عجيبي راه انداختند. اين كار هر روز تكرار مي شد و آسايش پيرمرد كاملاً مختل شده بود. اين بود كه تصميم گرفت كاري بكند.
روز بعد كه مدرسه تعطيل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا كرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خيلي بامزه هستيد و من از اين كه ميبينم شما اينقدر نشاط جواني داريد خيلي خوشحالم. من هم كه به سن شما بودم همين كار را ميكردم. حالا مي خواهم لطفي در حق من بكنيد. من روزي 1000 تومن به هر كدام از شما مي دهم كه بياييد اينجا، و همين كارها را بكنيد.» بچه ها خوشحال شدند و به كارشان ادامه دادند. تا آن كه چند روز بعد، پيرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: « ببينيد بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگي من اشتباه شده و من نميتونم روزي 100 تومن بيشتر بهتون بدم. از نظر شما اشكالي نداره؟
بچه ها گفتند: « 100 تومن؟ اگه فكر ميكني ما به خاطر روزي فقط 100 تومن حاضريم اينهمه بطري نوشابه و چيزهاي ديگه رو شوت كنيم، كور خوندي. ما نيستيم.»
و از آن پس پيرمرد با آرامش در خانه جديدش به زندگي ادامه داد.
منبع :اينترنت
كشاورزي بود كه تنها يك اسب براي كشيدن گاوآهن داشت. روزي اسبش فرار كرد.
همسايه ها به او گفتند: چه بد اقبالي!
او پاسخ داد: ممكن است.
روز بعد اسبش با دو اسب ديگر برگشت. همسايه ها گفتند: چه خوش شانسي!
او گفت: ممكن است.
پسرش وقتي در حال تربيت اسبها بود افتاد و پايش شكست.
همسايه ها گفتند: چه اتفاق ناگواري.
او پاسخ داد: ممكن است.
فرداي آن روز افراد دولتي براي سربازگيري به روستاي آنها آمدند تا مردان را به جنگ ببرند اما پسر او را نبردند.
همسايه ها گفتند: چه خوش شانسي !
او گفت: ممكن است.
و اين داستان ادامه دارد، همانطور كه زندگي ادامه دارد...
منبع : يادداشتهايي از يك دوست؛ اثر آنتوني رابينز
این شعر کاندیدای شعر برگزیده سال ۲۰۰۵ شده است .
اين سعر توسط یک بچه آفریقایی نوشته شده و استدلال شگفت انگیزی داره.
*****************
من همه ي عمر سياهم اما تو
وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم
وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم
وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم
و تو، آدم سفید
وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی
وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای
وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی
و وقتی می میری، خاکستری ای
و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟
منبع : اينترنت
روزي مردي رو به دربار خان زند مي آورد و با ناله و فرياد مي خواهد كه كريمخان را فورا ملاقات كند. سربازان مانع ورودش مي شوند.. خان زند در حال كشيدن قليان ناله و فرياد مردي را مي شنود
و مي پرسد ماجرا چيست؟ پس از گزارش سربازان به خان خان بزرگوار زند دستور مي دهد كه مرد را به حضورش ببرند.مرد به حضور خان مي رسد. خان از وي مي پرسد كه چه شده مرد كه چنين ناله و فرياد مي كني؟ مرد با درشتي مي گويد همه امولم را دزد برده و الان هيچ در بساط ندارم. خان مي پرسد وقتي اموالت به سرقت ميرفت تو كجا بودي؟ مرد مي گويد من خوابيده بودم. خان مي گويد خب چرا خوابيدي كه مالت را ببرند؟
مرد در اين لحظه پاسخي مي دهد كه فقط مردي آزاده عادل و دمكرات چون كريمخان تحمل و توان شنيدنش را دارد. مرد مي گويد من خوابيده بودم چون فكر مي كردم تو بيداري!!!
خان بزرگوار زند لحظه اي سكوت مي كند و سپس دستور مي دهد خسارتش از خزانه جبران كنند. و در آخر مي گويد اين مرد راست مي گويد ما بايد بيدار باشيم.
آقای نون و نوچه هایش نان را به نرخ روز می خورند و خوب هم می خورند روزگاری این مملکت در دست شاه عباس صفوی بود و نادر شاه افشار و بعد وکیل الرعایا، این سلاطین جنت مکانی فقط به شاعران و جنگاوران بها می دادند و از آنجا که آقای نون و نوچه هایش نه از عالم عروض و قافیه چیزی می دانستند و نه از دنیای تیغ و شمشیر و توپ و تانک، لاجرم سماق می مکیدند، در عهد قجر آقای نون و نوچه هایش از وجود ممالک پیشرفته ی غرب آگاه شدند و نوچه ها با اشک و آه و دلتنگی بسیار آقای نون را ظاهرن جهت تحصیل علوم جدید راهی دیار غربت کردند، در بازگشت به مملکت، آقای نون کلاس های آموزشی خود را در قالب وُرک شاپ های منظمی برای نوچه هایش برگزار کرد و آنچه را آموخته بود در اختیار نوچه های وفادارش گذاشت و بدین ترتیب آقای نون و نوچه هایش وارد میدان شدند و در عهدنامه های مفصل و گلستان و ترکمانچای حق دلالی چرب و چیلیی نصیبشان شد، در روزگار رضاخان و محمد رضا شاه هم آقای نون و نوچه هایش نقش های بسیاری را در پست های مهم کشور ایفا کردند و برای لایحه انجمن های ایالتی و ولایتی و حق کاپتولاسیون و انقلاب سفید تلاش زیادی کردند و تا اوضاع را به ضرر آریا مهر دیدند به موج انقلاب مردم پیوستند و شجاعت های بسیاری در پشت صحنه ی انقلاب از خود نشان دادند و سهم خود را از انقلاب پیروز گرفتند، در دوره ی جنگ تحمیلی هم از آنجایی که آقای نون و نوچه هایش در سنین طفولیت به سر می بردند طبیعی است که انتظاری هم از آنها نمی رفت اما بعد از جنگ دیگر آقای نون و نوچه هایش جوانانی رشید و برومند شده بودند و از آنجایی که کاری به جز ریاست و مدیریت از آنها بر نمی آمد ناچارا نقشهای خدمتگذاری مردم در قالب ریاست و مدیریت را پذیرفتند... بالاخره آقای نون و نوچه هایش هم باید از راهی نان می خوردند...حالا فرقی نمی کند دولت در دست اصلاح طلبان اصولگرا باشد یا در دست اصولگرایان اصلاح طلب یا در دست دولت مهر یا عشق یا هر کسی توفیری ندارد آقای نون میگه "هرکه خواهد گو بیا و هر خواهد گو برو" و این جمله را با نوچه های وفادارش در ساعات بیکاری مدام تکرار می کند آخه این آقای نون در سفرش به یوروپ این جمله ی تالیران، سیاستمدار تمام عیار فرانسوی را شنیده و بسیار به دلش نشسته بود طوری که از آن روزگاران تا امروز آن را فراموش نکرده اما نکته ی جالب داستان اینه که یک استاد خوب یعنی آقای نون برای این که از نوچه هایش ضربه فنی نشود همه ی آموخته هایش را در اختیارشان نمی گذارد و فقط در خلوت خویش این جمله ی تالیران را با خود نجوا می کند که " برای من این سکه ی زرین که بر آن تصویر لویی شانزدهم یا ناپلئون بناپارت ضرب شده است از خود لویی یا ناپلئون قابل اعتمادتر است زیرا آنها می روند و این می ماند..."
و این داستان تا به امروز همچنان ادامه دارد...
--------------------------------------------------------------------------------
منبع:http://passor.blogfa.com
مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه کشید .پسرش دم در
آشپزخانه منتظر او بود و می خواست کار بدی را که تامی کوچولو انجام داده بود،به مادرش بگوید.
وقتی مادرش رادید به او گفت : مادر!مادر!وقتی من داشتم در حیاط بازی می کردم و پدر با تلفن صحبت می کرد تامی با یک قلم روی دیوار اطاقی را که شما تازه رنگش کرده اید.خط خطی کرد!"
مادر آهی کشید و فریاد زد:"حالا تامی کجاست ؟"و رفت به اطاق تامی کوچولو.
تامی از ترس زیر تخت خوابش قایم شده بود ،وقتی مادر او را پیدا کرد ،سر او داد کشید :" تو پسر خیلی بدی هستی "و بعد تمام قلم هایش را شکست و داخل سطل زباله انداخت .
تامی ازغصه گریه کرد.
ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اطاق پذیرایی شد، قلبش گرفت و اشک از چشمانش سرازیرشد.
تامی روی دیوار با قلم سرخ یک قلب بزرگ کشیده بود و درون قلب نوشته بود:مادر دوستت دارم !
مادر در حالی که اشک می ریخت ،به آشپزخانه برگشت و یک تابلوی خالی با خود آورد و آن را دور قلب آویزان کرد.بعد از آن ،مادر هر روز به آن اطاق می رفت و با مهربانی به تابلو نگاه می کرد! .
برگفته از صفحه فرهنگی روزنامه نجات چاپ افغانستان
آن مرد سالها بود كه كار مي كرد . سي سال ! خودش عمري است ! هر ماه فيش حقوقش را كه مي دادند دستش چشمش به دو چيز زود جذب مي شد . اول حق بيمه و دوم قسط هاي وام هايي كه گرفته بود. آخرين قسط وام هايش اين ماه تمام شد . همان روز كه فيش هاي حقوقي را توزيع مي كردند در تابلوي اعلانات اداره حكم بازنشستگي او را نيز زدند. آقاي .... با تقدير از عمري خدمت ارزنده ، از تاريخ .... به افتخار بازنشستگي نايل مي آييد... .
مرد احساس كرد كه ديگر بايد برود ، كجا ؟ خودش هم نمي دانست . عمري با صداقت و درستي كاركرده بود. كار وتخصصي هم نداشت ،نياموخته بود ، جز اينكه كارمند ! بوده است .
عصر كه رفت خانه موضوع بازنشستگي را اول بار با خانمش درميان گذاشت . خانمش ازمدتها پيش مي دانست كه شوهرش به زودي بازنشسته مي شود. اصلا از اين خبر خوشحال نشد . از نظر او مردي كه بازنشسته است يعني مردي كه فقط غر ! مي زند.
شب قبل ازاينكه بخوابد تصميم گرفت كه هر روز صبح مانند روزهاي اداره از خواب بيدار شود ولي درعوض اداره به پارك برود .
صبح از خانه زد بيرون توي ايستگاه اتوبوس ايستاد . اتوبوس براي پارك نيامد. چند تا اتوبوس كه آمد و رفت از يكي پرسيد : آقا ببخشيد اتوبوس پارك شهر نمي ياد ؟
جواب شنيد كه : اتوبوس پارك شهر مدتي است كه جمع شده !
پيرمرد از خودش پرسيد :خوب حالا چه كار كنم ؟
پيرمرد هنوز هم در ايستگاه نشسته و دارد فكر مي كند كجا برود.
نوروز بر همه ي نوروز دوستان بخصوص دنياي فارس زبانان مبارك
پگاه پيشدار
۲۶اسفند ۱۳۸۷
سن بالايي نداشت . مردي بود كه 35تا 40ساله مي نمود. كنار خيابان به گدايي نشسته بود . برروي كاغذي نوشته بود :" من هپاتيت و اچ آي وي دارم – به من كمك كنيد "!!! به قيافه اش نمي آمد معتاد هم باشد . ظاهری سالم داشت . از او پرسيدم : واقعا هپاتيت و اچ آي وي داري ؟ نشانه اي كه نداري !
گفت : نه ! ولي دل مردم بيشتر مي سوزد. مردم به يتيمي و بي كسي و اينجور چيزها عادت كرده اند.براي هپاتيت و ايدز پول بيشتري هم مي دهند.