تبليغاتX
پگاه
شعر و داستان

كلاغه به خانه اش رسيد

 

 باز هم وقتي قصه بسر رسيد  و مادرش گفت كه  كلاغه به خانه نرسيد ! غم بزرگي دوباره روي دل مينا نشست . از خودش پرسيد چرا نبايد كلاغه  هيچ وقت به خانه اش برسد – اگر كلاغه به منزل نرسد، پس بچه هاش چه كار مي كنند ؟دفتر نقاشي اش را باز كرد و يك درخت كشيد  با كلي شاخه و برگ و يك لانه چوبي قشنگ . عنوان نقاشي اش را هم گذاشت : كلاغه به خانه اش رسيد.

29آبان 1385   
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 12:48  توسط  پگاه پيشدار   | 

 

عدالت

 

 

عدالت! فقط خدا و بس

 

و سايه  آن در رسول(ص)  وعلي (ع) 

 

عدالت رويش هر دانه گندم

 

 و سهم مساوي هر يك از ما

 

 عدالت بارش باران

 

 و خيس شدن همه

 

 عدالت ! علي(ع)  و عقيل و آتش

 

 و شال سبز قائم(عج) محور هفت آسمان خدا

 

 20آبان 1385

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 10:37  توسط  پگاه پيشدار   |