كلاغه به خانه اش رسيد
باز هم وقتي قصه بسر رسيد و مادرش گفت كه كلاغه به خانه نرسيد ! غم بزرگي دوباره روي دل مينا نشست . از خودش پرسيد چرا نبايد كلاغه هيچ وقت به خانه اش برسد – اگر كلاغه به منزل نرسد، پس بچه هاش چه كار مي كنند ؟دفتر نقاشي اش را باز كرد و يك درخت كشيد با كلي شاخه و برگ و يك لانه چوبي قشنگ . عنوان نقاشي اش را هم گذاشت : كلاغه به خانه اش رسيد.
عدالت
عدالت! فقط خدا و بس
و سايه آن در رسول(ص) وعلي (ع)
عدالت رويش هر دانه گندم
و سهم مساوي هر يك از ما
عدالت بارش باران
و خيس شدن همه
عدالت ! علي(ع) و عقيل و آتش
و شال سبز قائم(عج) محور هفت آسمان خدا
20آبان 1385