روز تولد من
در تقويم او همه مناسبت هاي مهم آمده بود . در صفحه يي كه هيچ مناسبتي درج نشده بود ، نوشت : امروز سالروز تولد من است!
27 آذر 1385
باغبان هديه نگرفت
درآنجا هر كس گلي در باغ مي كاشت ، هديه مي گرفت و هر كس هم كه گلي مي چيد، جريمه مي شد.
باغبان هيج وقت هديه نگرفت !!
25-09-1385
مي شود آسمان شهر آبي باشد
راديو گفت كه هواي شهر بشدت آلوده است و بچه ها و افراد مسن و بيمار بهتر است در خانه بمانند. پدر اتوموبيل خود را در همان پاركينگ خانه خاموش كرد. دست دخترش را گرفت و گفت كه بهتر است پياده به مدرسه برويم . آسمان صاف شده بود. هوا لطيف بود و مي شد صداي جيك جيك گنجشك ها را شنيد. دخترك خيلي لذت مي برد كه دست در دست پدر به مدرسه مي رود. رو به پدرش كرد و گفت : چقدر خوب مي شد اگر پدرها هميشه پياده با بچه هايشان به مدرسه مي رفتند.
روز ! حجاب ماه
خورشيد كه طلوع كرد ، ماه چادرش را برداشت وسرش كرد.
خورشيد ، ماه را بدون حجاب روز نديده بود.
18آذر 1385
سيب حوا
پير مرد دست برد و از شاخه درختي كه در جواني آنرا كاشته بود ، سيبي سرخ چيد و با دستان لرزانش به خانمش تعارف كرد. خانم سيب را نگرفت! فكر كرد كه اگر حوا آن سيب را نگرفته بود ، امروز نسل او اين جهان پر غوغا را نمي ساختند . او سالها بود كه حواي آن پير مرد بود.
15آذر 1385
كلاغه از خانه اش رفت
كلاغه تمام شب مشغول مداواي بچه اش بود كه هي سرفه مي كرد- دكتر قبلا به او گفته بود كه هواي شهر كاملا آلوده است و اگر سلامت بچه اش را مي خواهد بايد از آن برود- خانم كلاغه صبح كه شد دست بچه اش را گرفت و يك پاك كن برداشت و خانه چوبي اش را از روي آن درخت پاك كرد- رفت يك جايي ! كجا ؟ نمی دانم ! قصه ما به رسيد كلاغه به خانه اش نرسيد !