تبليغاتX
پگاه
شعر و داستان

شمع و پروانه

 

 شمع تمام شب مي سوخت و روشنايي مي داد و پروانه هم به دور آن     مي گشت و در همان حال عاشقانه ها با هم داشتند. نه از سوختن شمع صدايي برمي خاست و نه از بال زدن پروانه – كسي نفهميد كه شمع و پروانه در عاشقانه هاي خود چه گفتند. صبح كه شد شمع و پروانه كنار هم خوابيده بودند ، تا شبي ديگر و عاشقانه اي ديگر

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 13:55  توسط  پگاه پيشدار   | 

 

آن مرد آمد !

 

آن مرد آمد . آن مرد با اتوبوس بليطي آمد. آن مرد خسته و دست خالي آمد. ميوه ، تخم مرغ ، سيب زميني ،گوشت و... گران بود. او پول كافي نداشت.

"او " پدر سارا ، دارا ، من ، تو ، او ، ما ، شما، وايشان بود. آن مردصبح رفت و باز شب آمد.  

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 12:37  توسط  پگاه پيشدار   | 

 

بابانوئل

بابانوئل كه آمد ، من خواب بودم . عمو نوروز هم كه آمده بود ، من خواب بودم !  با اين وجود هر دو هديه سال نوي من را   دادند . چند وقت  ديگر نوروز است . اين بار حتما بيدار خواهم ماند تا اورا ببينم .

 سال نو ميلادي بر همه ي دوستان مبارك – اميدوارم سال 2007 سال صلح و آرامش و بدون جنگ باشد.

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 11:29  توسط  پگاه پيشدار   | 

لباس سفيد

 

 اوايل خيلي عاشقانه با هم زندگي مي كردند.  مي گفتند كه عاشق هم بودند . كم كم اختلافات آنها شروع شد و همه روز درگيري داشتند. كار به طلاق كشيد و از هم جدا شدند. زن در خانه شوهر سابق خود ماند و            بچه هايش را بزرگ كرد. چند دهه بقيه عمر خود را قهر بودند. بچه ها بزرگ شدند و براي خود زندگي تشكيل دادند. يك روزي شوهر از خواب بيدار نشد و چند ماه بعد هم همسر سابقش از دنيا رفت . بالباس سفيد آمده بود و با لباس سفيد هم رفت !! بچه ها دارايي پدر و مادر را تقسيم كردند و هر يك پي كار خود رفتند.

·        زندگي شما هميشه شاد و خوش و خرم – كريسمس مبارك

·        اين قصه واقعي و سرنوشت همسايه يي بود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 8:48  توسط  پگاه پيشدار   | 

                              خروس كوكي

 

با آنكه سالها در شهر ساكن بود، اما همواره دلش شيفته سادگي و

صميمت روستايي بود كه در آن زاده شده بود. در شهر هوا تميز نبود . عطر نان تازه نمي آمد . همه جا آسفالت بود و بوي خاك باران خورده هم  به مشام نمي رسيد .خروسي هم نبود كه صبح ها او را با قوقولي قوقوي خود بيدار كند. ساكن آپارتماني بود. خروسي كوكي را كنار رختخواب خود گذاشته بود و صبح ها قبل از اينكه رختخواب را ترك كند ، آنرا به صدا در مي آورد ! خروس او براي هربار فشار دادن دكمه فقط سه بار قوقولي قوقو    مي كرد. عادت شهر نشيني بود! ولي روستا را در ياد او زنده       مي داشت!

چهارم ديماه 1385

* دوستان ايراني و غير ايراني عزيزم - در هر كجاي دنيا كه هستيد " كريسمس مبارك "  

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 11:9  توسط  پگاه پيشدار   |