تبليغاتX
پگاه
شعر و داستان

شهرت

 

باورش اين بود كه " شهرت " همه چيز مي آورد ، حتي شخصيت ! ازاين رو به هر كاري دست زد تا نقش كوچكي هم شده در يك سريال تلويزيوني پيدا كند. مدتها گذشت تا سرانجام نقش دست چندمي را به او دادند . از همان شب كه آن قسمت سريال پخش شد ، وقتي هم كه در خانه اش بود ، عينك دودي مي زد . او با همين عينك دودي هم بدنبال كسب شهرت بود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 13:28  توسط  پگاه پيشدار   | 

آدم برفي

برف ها را روي هم تلمبار كرد- يك گردي سر – دو دست و يك تنه – يك هويج جاي دماغ ، دو گوجه جاي چشم و خطي قرمز با مداد گلي دهن آدم برفي را نشان مي داد. كار ساخت آن كه تمام شد ، آدم برفي از سرما شروع به لرزيدن كرد. كتش را درآورد و تن آدم برفي كرد تا كمي گرم شود. ساعتي بعد آدم برفي رفته بود  ولي كت را جا گذاشته بود.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 14:9  توسط  پگاه پيشدار   |