تبليغاتX
پگاه
شعر و داستان

 دقايق زيادي بود كه اتوبوس نيامده بود. هوا هم گرم بود. اتوبوس كه ايستاد ، جايي بر سوار شدن نبود ، با اين وصف خيلي ها سعي مي كردند سوار آن شوند.

   روي در اتوبوس نوشته شده بود " از پرداخت وجه نقد به جاي بليط خودداري كنيد" . كنار آن نوشته ، شعار ديگري نيز بود :" ارايه بليط نشانه شخصيت شماست" . راننده ،  خانمي  كه بليط خود را آماده نكرده بود با "آهاي خانم ! " خطاب كرد كه : بليط !  يعني بليط بده . آن خانم گفت كه : موقع پياده شدن مي دم .

راننده راه افتاد ، غر مي زد كه : بعضي ها حرام و حلال سرشان نمي شود- اتوبوس مال بيت المال است . اتوبوسراني با پول مردم اداره مي شود. و اين جمله آخري را تحليل مي كرد.

 ايستگاه  بعد چند مسافر خانم و آقا پياده شدند . آن خانم هم بليط خود را داد و رفت . چندين مسافر جاي چند مسافر پياده شده سوار شدند . چندنفري از آنها بليط نداشتند و پول دادند . راننده پولها را گرفت و در جيبش گذاشت و جاي بقيه پول يكي از مسافران هم به او چند تا بليط داد. شايد توي دلش گفت : پول سيگار امروز كه تامين شد ! خدا مي داند من چيزي نشنيدم .

 يك نوشته كم رنگ شده ولي هنوز قابل خواندن هم روي بدنه داخلي اتوبوس بود . نوشته بودند: عدم ارايه بليط ، يعني وارد كردن مال حرام به زندگي !!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 12:17  توسط  پگاه پيشدار   | 

توپچي مزدور بعثي گلوله را كه در داخل لوله قرار داد ، گراي آنرا تنظيم كرد. عباس مقابل آن بود.  لحظه يي بعد ، سوتي در هوا طنين انداخت و انفجاري بزرگ همه چيز را در آتش و دود فرو برد.  عباس را يافتند  .  چندين قدم دور تر از موضع  و جويي از خون كنارش روان بود. نايي براي حرف زدن نداشت . با دست شكم ، سر ، پا و... خود را نشان داد . همه آنها غرق در خون بودند. با هر آنچه در دسترس بود ، زخمهاي عباس را بستند و يك ملحفه دور كمرش تا روده هايش بيرون نريزد. عباس ماهها از اين بيمارستان به آن بيمارستان برده شد و هر بار بخشي از بدن او زير تيغ جراح رفت.   از روده هايش بخشي ، از دو كليه ، يكي ، بخشي از طحالش  و... را  برداشتند . در پرونده جانبازي عباس بعد از چند سال نوشتند: عباس ... جانباز 50درصد – عباس هميشه مي گويد:اگر توپچي عراقي كمي دقت كرده بود ! ، الان 100درصد به سمت خدا رفته بودم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 12:36  توسط  پگاه پيشدار   | 

دارا و سارا

  

  مادر و پدر  وقتي بچه بودند ،دارا و سارا هم بچه بودند . باباو مامان مي خواندند كه : دارا برادر سارا است. آخر سال هم ياد گرفتند كه بنويسند: :سارا خواهر دارا است.

 دارا و ساراي كتاب فارسي اول دبستان  هنوز هم كوچك هستند ولي همچنان دارا برادر سارا و سارا خواهر دارا است .

 دارا و ساراي دوره بابا و مامان بزرگ شدند و هر كدام براي خود زندگي درست كردند. آن سارا را چند وقت پيش ديدم ، چادر به سر داشت و دست بچه اي را گرفته بود.دارا و ساراي كتاب بزرگ نشدند .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 15:19  توسط  پگاه پيشدار   |