یک روز در نمازش تاخیر شد . نمازخانه خالی بود. باز هم انتهای نمازخانه ایستاد و نیت کرد. محراب با چند قدمی فاصله پیش روی او بود .
آخر نماز حس کرد که به خدا همچنان نزدیک تر است .
برداشت : هزارم !
زمان : ۱۳و ۱۴دقیقه روز ۰۹/۰۹/۸۹
مکان : تهران - خیابان ولی عصر - بالاتر از فروشگاه قدس شعبه زرشت
عده زیادی در ایستگاه منتظر اتوبوس هستند. اتوبوس های ریالی پشت سرهم می آیند و می روند و هر کی پول دارد / سوار می شود. خیلی ها منتظرند اتوبوس بلیطی بیاید.
" آمبولانس خصوصی نیما " با پلاک تهران - ۱۴/ ۲۲۶ل ۸۹ در مسیر خلاف از کوچه کنار ایستگاه وارد خیابان می شود . تکنیسین پزشکی که بغل راننده نشسته آژیر را به صدا در می آورد و به راننده ها که به سمت بالا می روند / دستور می دهد : توقف کن !
راننه یک پراید سفید رنگ به دستور بی اعتنایی می کند. دستیار راننده با بلندگو امر می کند: راننده پراید توقف کن !!
آمبولانس وارد کوچه "جاوید " در روبروی ایستگاه می شود که نبش آن تابلوی ورود ممنوع نصب است.
چند قدمی که جلو می رود مقابل نانوایی سنگکی می ایستد . تکنیسین پیاده می شود و در صف یک دانه ای ها می ایستد!
** این داستان را پدرم برای " پگاه " فرستاده است .
چي بود ؟ كي بود ؟ يكي گفت : يك موش بزرگ بود اندازه يك گربه ! با يك موش كوچك ،اندازه موش هاي تهروني !
يكي پرسيد : موشه كجا رفت ؟
يكي ديگه نشان داد و گفت : تو اون سوراخ !
صداي كلفتي گفت : بدو چوب بيار تا لونه شو تو سرش خبر كنم .
مرد ديگري گفت : نه ! بنزين بيار تا خونه شو بسوزانم !
بنزين سهميه بندي بود و چوب هم در دسترس نبود . هر كي يك جوري سعي كرد لونه موشه را خراب كنه .
قلب موشي بيشتر و بيشتر مي زد و بچه موشي مثل بيد مي لرزيد . رفتند و رفتند تا به ته لونه شون رسيدند كه درش يك جاي ديگر شهر باز مي شد.
آدم ها كنفرانس خياباني تشكيل داده بودند . همه در صدد يافتن مقصر بودند ! گربه محل دم ساندويج فروشي كز كرده بود تا تكه پتزايي به او بدهند!