تبليغاتX
پگاه
شعر و داستان
 نماز ظهر وعصر را در اداره می خواند. صف اول را معمولا مدیران ارشد پر می کردند و جانماز عده ای هم  همیشه آنجا پهن بود و چند نفری جای ثابتی داشتند.

 یک روز در نمازش تاخیر شد . نمازخانه خالی بود. باز هم انتهای نمازخانه ایستاد و نیت کرد. محراب با چند قدمی فاصله پیش روی او بود .

 آخر نماز حس کرد که به خدا همچنان نزدیک تر است .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 9:31  توسط  پگاه پيشدار   | 

 سکانس : بیرونی - روز

برداشت : هزارم !

زمان : ۱۳و ۱۴دقیقه روز ۰۹/۰۹/۸۹

 مکان : تهران - خیابان ولی عصر - بالاتر از فروشگاه قدس شعبه زرشت

 عده زیادی در ایستگاه منتظر اتوبوس هستند. اتوبوس های ریالی پشت سرهم می آیند و   می روند و هر کی پول دارد / سوار می شود. خیلی ها منتظرند اتوبوس بلیطی بیاید.

 " آمبولانس خصوصی نیما " با پلاک تهران - ۱۴/ ۲۲۶ل ۸۹ در مسیر خلاف از کوچه کنار ایستگاه وارد خیابان می شود . تکنیسین پزشکی  که بغل راننده نشسته آژیر را به صدا در    می آورد و به راننده ها که به سمت بالا می روند / دستور می دهد : توقف کن !

  راننه یک پراید سفید رنگ به دستور بی اعتنایی می کند. دستیار راننده با بلندگو امر می کند: راننده پراید توقف کن !!

   آمبولانس وارد کوچه "جاوید " در روبروی ایستگاه می شود که نبش آن تابلوی ورود ممنوع نصب است.

  چند قدمی که جلو می رود مقابل نانوایی سنگکی می ایستد . تکنیسین  پیاده می شود و در صف یک دانه ای ها می ایستد!

 ** این داستان را پدرم برای " پگاه " فرستاده است .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 13:39  توسط  پگاه پيشدار   | 

  موشي وقتي دست بچه شو  گرفت تا بيرون خونه  شون رو به او نشان بده ،اول صداي جيغ بلند زني آمد و بدنبالش همان خانوم روي زمين ولو شد.

 چي بود ؟ كي بود ؟ يكي گفت : يك موش بزرگ بود اندازه يك گربه ! با يك موش كوچك ،اندازه موش هاي تهروني !

 يكي پرسيد  : موشه كجا رفت ؟

 يكي ديگه نشان داد و گفت : تو اون سوراخ !

 صداي كلفتي گفت : بدو چوب بيار تا لونه شو تو سرش خبر كنم .

 مرد ديگري گفت : نه ! بنزين بيار تا خونه شو بسوزانم !

 بنزين سهميه بندي بود و چوب هم در دسترس نبود . هر كي يك جوري سعي كرد لونه موشه را خراب كنه .

 قلب موشي بيشتر و بيشتر مي زد و بچه موشي مثل بيد مي لرزيد . رفتند و رفتند تا به ته لونه شون رسيدند كه درش يك جاي ديگر شهر باز مي شد.

 آدم ها كنفرانس خياباني تشكيل داده بودند . همه در صدد يافتن مقصر بودند ! گربه محل دم ساندويج فروشي كز كرده بود تا تكه پتزايي به او بدهند!

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 12:27  توسط  پگاه پيشدار   |