توپچي مزدور بعثي گلوله را كه در داخل لوله قرار داد ، گراي آنرا تنظيم كرد. عباس مقابل آن بود. لحظه يي بعد ، سوتي در هوا طنين انداخت و انفجاري بزرگ همه چيز را در آتش و دود فرو برد. عباس را يافتند . چندين قدم دور تر از موضع و جويي از خون كنارش روان بود. نايي براي حرف زدن نداشت . با دست شكم ، سر ، پا و... خود را نشان داد . همه آنها غرق در خون بودند. با هر آنچه در دسترس بود ، زخمهاي عباس را بستند و يك ملحفه دور كمرش تا روده هايش بيرون نريزد. عباس ماهها از اين بيمارستان به آن بيمارستان برده شد و هر بار بخشي از بدن او زير تيغ جراح رفت. از روده هايش بخشي ، از دو كليه ، يكي ، بخشي از طحالش و... را برداشتند . در پرونده جانبازي عباس بعد از چند سال نوشتند: عباس ... جانباز 50درصد – عباس هميشه مي گويد:اگر توپچي عراقي كمي دقت كرده بود ! ، الان 100درصد به سمت خدا رفته بودم!