خدا مثل هميشه آن بالا نشسته بود و بندگان خدا سرشان به كارشان گرم بود . آخرين روزهاي بهار گرماي شديد تهران از تابستان استقبال مي كرد .
دكتر عالمي مثل همه ی روزها كت و شلوار به تن ولي شديداعرق ريزان پياده روي كنار دانشگاه را طي مي كرد كه به كلاس برود. گرما رمقي براي استاد 70ساله نگذاشته بود.
موهاي سفيد او دائما روي پيشاني اش مي ريخت . براي كنار زدن آنها ناچار بود كيف و بسته كتابها را كه با خود داشت ، هر از گاهي زمين بگذارد .
استاد غرق در افكارخود و مرور مطالبي بود كه بايد در كلاس ارايه كند. از پشت سر اول يك بوق ، پشت آن چند بوق ممتد ديگر و بعدش آن جوان موتورسوار كه داد زد : پيري ! كري!!
و بعدش يك ويراژ جلوي دكتر. كيف و بسته كتابها به زمين افتاد و دكتر دستش را گرفته بود و مي ناليد .
دكتر رو به جوان كرد و گفت : جوان اين جا پياده رو است !
جوان فوري موتورش را نگه داشت .چند قدمي برگشت و يقه دكتر را گرفت و گفت : پيري چي ... خوردي !
دكتر نگاهي به آن جوان كرد و موهايش را از روي پيشاني كنار زد و گفت : ببخشيد بنده ... خوردم كه گفتم اينجا پياده روست !
جوانك قيافه حق به جانبي گرفت و گفت : بار آخر باشد كه از اين... مي خوردي !
چند نفري رهگذر كه جمع شد بودند همينطور به جوان نگاه كردند. يكي گفت : صلوات بفرستيد !
دانشجوهاي دكتر كه رسيدند ، جوانك رفته بود او را كمك كردند و به درمانگاه دانشگاه بردند.
خدا كه آن بالا نشسته بود هم از خجالت صورتش را برگرداند.
· محورهاي اين داستان را پدرم براي من فرستاده و گفته كه ماجرايي كاملا واقعي است كه هفته گذشته براي استادش اتفاق افتاده است .
· از خواننده هاي اين داستان گونه تقاضا مي كنم در صورت علاقه به همدردي با دكتر عالمي برايش در اين وبلاگ كامنت بگذارند تا به ايشان تقديم شود.
· دكترعالمي علاوه بر تدريس در دورهاي عالي دانشگاهي درتهران در سيماي جمهوري اسلامي ايران نيز چند برنامه درخصوص سينما دارد.