تبليغاتX
پگاه - مترسكي كه فيلسوف شد ! نظر بدهيد جايزه بگيريد
شعر و داستان

                 مترسكي كه فيلسوف شد ! نظر بدهيد جايزه بگيريد

استاد محترم جناب آقاي درزي كه الان در لبنان هستند و من و خانواده برايشان سلامتي و موفقيت مسالت داريم ، چندي پيش قصه اي براي من فرستادند و خواستند تا به سوالي از آن داستان ، جواب بگويم.من آنچه را كه گمان مي كنم برايشان در همين پست به صورت كامنت مي گذارم . متن كامل قصه را نيز دراينجا مي آورم . شما هم مي توانيد با پاسخ دادن به آن در مسابقه اي كه مي گذارم شركت كنيد و كتاب جايزه بگيريد . استاد درزي بهترين و درست ترين پاسخ را خواهش مي كنم انتخاب كنند تا من جايزه برنده را تقديم كنم. از شركت كنندگان دراين مسابقه خواهشمندم كه حتما ايمل خود را ثبت كنند.

پگاه پيشدار

28خرداد 1386

و اما داستان

مترسكي كه فيلسوف شد

 روزي مردي از كنار يك مزرعه رد مي شد  . ديد كه يك مترسك توي مزرعه كاشته شده است .  رو به مترسك كرد و داد زد : آهاي مترسك خوش به حالت همه ي  پرنده ها ، حيوانات و... ازت  مي ترسند ! تو چقدر موجود خوش بختي هستي !

 مترسك مكثي كرد و بعد با صداي بلند گفت : آره از اين بهتر ديگر     نمي شه ! ولي خوب يادت باشه فقط موجوداتي كه جنسشون مثل من از كاه است دوست دارند مردم از آنها بترسند !

مرد منظور مترسك را از اين حرف نفهميد. شايد هم اصلا به آن فكر نكرد.

   سال بعد  همان موقع و باز همان مرد تصادفا از كنار آن مزرعه رد      مي شد كه با كمال تعجب ديد يك عالمه پرنده دور و  بر مترسك دارند از گندمهاي مزرعه مي خورند بدون اينكه از مترسك بترسند . انگاري اصلا با او دوست شده بودند ، چون مرد ديد كه حتي بعضي از او ن پرنده ها روي شانه و كلاه مترسك بالا و پايين مي پرند !

 مرد كه از تعجب دهانش باز مانده بود ، داد زد : آهاي مترسك پس كو آن جبروت ؟ چرا ديگه كسي از تو نمي ترسه ؟ يعني تو ديگه ...

مترسك حرف مرد را قطع كرد و داد زد : نه راجع به من اشتباه فكر نكن !من ديگه  فيلسوف شدم !! همين .

 مرد باز هم مثل پارسال حرف مترسك را نفهميد ، اما نه ! انگار داشت بهش فكر مي كرد.

 سوال : مترسك چطور فيلسوف شده بود؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 11:31  توسط  پگاه پيشدار   |