تبليغاتX
پگاه - مهر ورزي با پلاك قرمز
شعر و داستان

مهر ورزي با پلاك قرمز

  

حاج آقا صبح اول وقت و قبل از اينكه از خانه به قصد اداره بيرون بزند با حاج خانمشان ! برنامه روزانه بعد از اداره را مرور كرده بودند . گفته بود: بعد از اداره ميام خانه –  عصر بايد يك سري  برم مجلس ختم برادر مدير كل  اداره و پس از آن هم با هم مي ريم عروسي – عروسي يكي از اقوام حاج خانم بود . اين برنامه اصلي آن روز حاج آقا بود كه من،  حاج خانم ايشان را  در يك خودروي پرايد سفيد رنگ يا پلاك قرمز ،يعني اينكه دولتي است نبش كوچه مسجد محلمان ديدم .

حاج آقا رفته بودند تسليت گويي . اين برنامه را از كجا فهميدم ،آيا كسي به من خبر داده بود يا     نه ؟ را تا پايان خواهيد فهميد.

  حاج آقا برنامه مسجد را طوري تنظيم كرده بود كه به آخر مجلس بخورد - همينكه آقا روضه آخر مجلس را تمام كرد ، حاج آقا كت و شلوار مشكي و پيراهن سياه يقه سه سانتي به تن ، با  تيپ خيلي حاج آقايي البته مدير ! ، در صف تسليت گوها به مدير كل قرار گرفت – صحبت كوتاهي را در ذهنش بارها مرور كرد ، چند عبارت و اصطلاح عربي  را هم قاطي آن كرد و نوبت به او كه رسيد يكجا و قلمبه همه را تحويل آقاي مدير كل داد و او هم سري به نشانه تاييد گفته ها تكان داد و همزمان نگاهي داشت به كت و شلوار و پيراهن سياه حاج آقاي مدير مياني –  كه مدتها بود به اندازه يك صندلي قرمز با پشتي بلند در دل مدير كل جا خوش كرده بود.

  حاج خانم كه از گرما به ستوه آمده بود چند بار ماشين را روشن كرد و درجه كولر را روي بالاترين عدد گذاشت . حسن اصلي  اين كار آن بود كه باعث مي شد تا آرايش غليظ حاج خانم زير چادر كه چند بار براي تنظيم كولر آن را كنار زد ، به هم نريزد.

  از روزي كه بنزين سهميه بندي شده بود ، حاج آقا ترجيح داده بود تا پژوي 405 پلاك قرمز را كه اتفاقا تازه پلاك آنرا عوض كرده بودند ، كنار بگذارد و به يك پرايد رضايت بدهد!  بارها گفته   بود : پرايد كم مصرف است و براي كارهاي اداري ! با صرفه است و باعث هدر شدن بيت المال     نمي شود !  دستور داده بود كه بقيه خودروهاي قسمت او هم جز براي موارد ضروري ! در پاركينك متوقف شوند و كاركنان تا مي توانند براي ماموريت هاي اداري از اتوبوس و تاكسي و يا مترو استفاده كنند .

 حاج خانم آن روز چند بار از حاج آقا انتقاد كرد ،  چرا پژوي قبلي را نياورده كه با كلاس تر  از پرايد است . حاج آقا شايد توضيح داده بود كه 10ليترسهميه روزانه بنزين خودروهاي دولتي براي كارهاي بيرون از اداره وقتي كافي است كه خودروي كم مصرف مثل پرايد باشد . از كارت خودروهاي ديگر هم كه نمي شود استفاده كرد به هر حال مديران ديگر هم حتما كارهايي دارند !

   آخرين باري كه چادر كمي از روي حاج خانم كنار رفت ، پيش خودم گفتم كه اگر يكي هم سن من و يا بزرگتراز من كه البته با حاج خانم اختلاف سني بسيار زيادي داريم ، اينطوري آرايش كرده بود و توي خيابان مي رفت و خداي ناكرده چادرش كنار مي رفت ،آيا نيروي انتظامي به او گير   نمي داد ؟ كلانتري نمي بردنش ؟ اسمش را توي لب تايپ نمي نوشتند ؟ اصلا مردم چه فكري درباره او مي كردند ؟

  با " خواهر ببخشيد " مردي حباب افكارم تركيد. فهميدم كه بايد كناري بروم . هر وقت در مسجد برنامه يي هست حداقل تا ساعتي بعد مجلس كلي آدم جلوي درهاي آن هستند – از صاحبان عزا و تسليت گوهايي كه بعد از مسجد ، بيرون آن جلسه مي كنند تا گداها و آن مرد وانتي كه وسايل پلاستيكي مي فروشد و درعوض از پول گرفته تا نان خشك قبول مي كند. من هيچ كدام آنها نبودم – اينجا نزديك خانه ما است و من آن روز از مقابل مسجد مي گذشتم و مثل هميشه اعلاميه ها را مي خواندم كه ببينم كي مرده و كي مانده  ! و آيا جناب عزراييل از كوچه ما رد شده است يا نه !

  حاج آقا كه سوار ماشين شد نشنيدم به حاج خانم چي گفت كه لبخندي به نشانه رضايت مندي بر لب آورد – لبهاش خيلي قرمز بود – در استفاده از روژلب هم سليقه نداشت – مهرورزي حاج آقا هرچه بود دل حاج خانم را بدست آورده بود و...

   آخر شب بود خانه ما همه خوابيده بودند و من به مدرسه كه چند روز ديگر باز مي شود فكر     مي كردم – نمي دانم سارا توانست كيف بخرد- ماهها حقوق عقب افتاده باباي مريم را داده اند كه بتواند براي دخترش مانتويي نو بخرد – آيا معلم ما امسال هم ممكن است كسي باشد كه سوال بچه ها را به آمدن به كلاس هاي جبراني موكول كند كه ترميم حقوق باشد براي زدن به يكي از هزاران زخم زندگي معلمي !؟  آيا پدر من از شهريه هاي كمر شكن دانشگاههاي خواهرانم چيزي زياد    مي آورد كه براي مادرم يك پيراهن وطني نو بخرد ؟ مانتوي مدرسه من هنوز قابل استفاده است ! فكر مي كنم خواهرانم چرا اين قدر درس مي خوانند !؟ آخرش كه چي ؟  مگر آن آقا نبود كه در روزنامه نوشته بود از فارغ التحصيلان ممتاز دانشگاههاي كشور ! در سال قبل است  و براي كارهاي تحقيقي نياز به كامپيوتر دارد اما پول آنرا ندارد و نامه اش به رييس شورايعالي انقلاب فرهنگي براي هديه دادن آن به او ، به كميته امداد امام (ره)  ارجاع داده شده است !!

  صداي بوق پي در پي چند خودرو توي كوچه مي پيچد – نشانه اين است كه عروسي آورده اند- آرزو مي كنم خوشبخت باشد –  حس كنجكاوي به كنار پنچره مي كشاندم – پرده را آنقدر كه بتوانم خوب ببينم كنار مي زنم – عروس را به خانه روبرويي ما آورده اند – يك ساختمان 5طبقه با نمايي سنگي و درهاي قهوه يي – تمام چراغ هاي طبقه سوم آن ساختمان روشن است – خانه عروس حتما آنجاست . همسايه ها هم از پنجره ها سرك مي كشند- از ميان آن همه آدم – زن ومرد – همه شيك پوش و شاد و شنگول و دست و پا كوبان ، يكي به چشمم خيلي آشنا مي آيد – كت و شلوار مشكي دارد با پيراهن سفيد !   - جلوي خانه ما و روبروي آن دو لامپ بزرگ شب تا صبح روي دو تا تير سيماني يكي اين  ور و ديگري آن ور كوچه روشن است– دقت مي كنم ، دقيق تر مي شوم ، حسي من را وادار مي كند كه تمام اطلاعات ذهنم را براي شناسايي او بيرون بريزم . عروس هنوز جلوي در ايستاده است – چند مرد جوان جلوي او مي رقصند – خانمي هم اسپند دود مي كند و يكي هم مشت و مشت سر عروس و داماد نقل مي ريزد .

  مغزم از اينكه اين همه به او براي شناخت آن مرد فشار آورده ام ريپ مي زند  – خيلي خوب هركي هست باشد ! به من چي ! - كنجكاوي باز هم نمي گذارد –  دقايقي است كه ديگر عروس و داماد به خانه شان رفته اند ولي صداي هلهله همراهان و بزن و بكوب آنها همچنان به گوش       مي رسد. مي خواهم بروم و بخوابم كه صداي خداحافظي ها بلند مي شود . صداي يكي آشناست – صداي همان مردي است كه خيلي سعي كردم به يادم بياورم كه او را كجا ديده ام ! سوار پرايدي شدند سفيد رنگ– حاج آقا پشت فرمان و حاج خانم كنار دست او –  از مقابلم كه رد شدند قرمزي پلاك آن توي چشمم خورد  . چند قدمي نرفته بودند كه حاج آقا ايستاد و از خانمي با صداي بلند خداحافظي كرد : خواهر خداحافظ ! خوشبخت بشن انشاالله .

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 14:26  توسط  پگاه پيشدار   |