پدر بزرگ به بابا /پدر من ، كه آن روز سال آخر دبستان بود دوباره قول داد كه :اگر امسال هم درست را خوب بخواني و يك ضرب قبول شوي ، حتما يك دوچرخه برايت مي خرم.
بابا خيلي سالها بود كه با فكر دوچرخه مي خوابيد و بيدار مي شد . هميشه يك دوچرخه قرمز توي خوابش بود كه او با آن به هركجا كه مي خواست مي رفت و حتي گاهي اوقات در آسمان هم پرواز مي كرد!
امتحانات پايان سال هم به سر رسيد و دوباره بابا مثل قبل يك ضرب و اين بار با معدل بالاتر ازسالهاي پيش ، قبول شد .
از فرداي روز تعطيلي مدرسه ، پدر بزرگ كه هميشه باور داشت " مرد بايد در زندگي پخته باشد وعلاوه بر درس ، يك فني هم مثل نقاشي ، بنايي ، مكانيكي و... بداند" ، بابا را به نزد دوستش استاد حجت ، به شاگرد بنايي فرستاد به روزي 6 تومان !!
يكي دو هفته اي از كار كردن هر روز پدر نگذشته بود كه پدر بزرگ خبر داد كه مي خواهد به وعده اش در خريد دو چرخه عمل كند .
بابا به سركار رفته بود و وقتي ساعت 6غروب آن روز تابستاني بعد از كلي گل و آجر بردن براي بنا خسته و كوفته به خانه برگشت ، در گوشه حياط يك دوچرخه قرمز شماره 14ديد .
آن روز قشنگ ترين و رويايي ترين روز همه ي عمر بابا تا آن روز بود . تا نيمه شب در كوچه دوچرخه سواري كرد و وقتي هم بعد از كلي توپ و تشر پدر بزرگ و مادر بزرگ راضي شد به خانه بيايد ، ساعتي به تماشاي آن و تميز كردنش پرداخت تا آنجايي كه حتي يك ذره ميكروسكپي هم روي آن ديده نمي شد.
صبح روز بعد هنوز خروس ها درخواب بودند كه بابا اين بار برعكس روزهاي ديگر خوشحال و خرسند از خواب بيدار شد تا ساعت 6صبح مثل روزهاي قبل سر كار باشد. دوچرخه را با خود نبرد چون ممكن بود گرد و خاك روي آن بنشيند و به علاوه پدر بزرگ قبل از خريد شرط كرده بود كه نبايد با آن به جاهاي دور برود.
آن روز براي بابا خيلي زود گذشت حتي كمتر از يك پلك زدن و همه اش در فكر اين بود كه هرچه سريعتر به خانه بازگردد و باز هم با آن دوچرخه قرمز در كوچه دوچرخه سواري كند.
شب كه شد و پدر بزرگ از كار بازگشت گفت كه دوچرخه را قسطي خريده و بابا هم بايد در پرداخت قسط آن كمك كند. معني اين حرف اين بود كه بابا بايد هر روز 6تومان پول كارگري اش را به بابا بزرگ مي داد تا او هم چيزي رويش بگذارد و سرماه قسط دوچرخه را بدهند.
روز پشت روز و هفته بعد هفته ، سه ماه تابستان تمام شد . دو روز مانده به بازگشايي مدرسه ها ، بابا خرسند از اينكه از اين پس ديگر هر روز با دوچرخه به مدرسه مي رود ، وسايل مدرسه را آماده مي كرد كه پدر بزرگ به او گفت : هر چه داشتم داديم ولي پول همه ي قسط هاي دوچرخه نشد. بايد آنرا پس بدهم .
پدر بزرگ فرداي آن روز دوچرخه قرمز بابا را برد و به آقاي " اماني " دوچرخه فروش پس داد. آن روز روز عزاي پدر بود . خيلي در دلش گريه كرد ولي چيزي بر زبان نياورد مي دانست كه دست پدر بزرگ هم خيلي باز نيست .
از آن روز كار بابا اين بود كه دوچرخه قسطي خود را از پشت در مغازه آقاي اماني ببيند . دوچرخه فقط سه روز آنجا ماند و يك روز كه بابا براي ديدن آن رفته بود ، ديد كه جاي دوچرخه خالي است . آقاي اماني آنرا فروخته بود به كي ؟ روز بعد معلوم شد كه " توكلي " دانش آموز كلاس اول دبيرستاني كه بابا هم ديگر به آن مي رفت ، ( آنموقع هنوز دوره راهنمايي نبود ) دوچرخه را خريده است .
توكلي از آن پس هرروز با دوچرخه قرمز به مدرسه مي آمد و بابا مانده بود و كلي خاطره كه فقط ذهن او را مي خورد.
سالهاي بسيار گذشت . بابا ازدواج كرد و صاحب سه دختر هم شد . اول چيزي كه براي هر يك از ما خريد دوچرخه بود . خودش هم يك دوچرخه دارد اما رنگ آن آبي است .