تبليغاتX
پگاه - وقتي آن خانم غش كرد
شعر و داستان
  موشي وقتي دست بچه شو  گرفت تا بيرون خونه  شون رو به او نشان بده ،اول صداي جيغ بلند زني آمد و بدنبالش همان خانوم روي زمين ولو شد.

 چي بود ؟ كي بود ؟ يكي گفت : يك موش بزرگ بود اندازه يك گربه ! با يك موش كوچك ،اندازه موش هاي تهروني !

 يكي پرسيد  : موشه كجا رفت ؟

 يكي ديگه نشان داد و گفت : تو اون سوراخ !

 صداي كلفتي گفت : بدو چوب بيار تا لونه شو تو سرش خبر كنم .

 مرد ديگري گفت : نه ! بنزين بيار تا خونه شو بسوزانم !

 بنزين سهميه بندي بود و چوب هم در دسترس نبود . هر كي يك جوري سعي كرد لونه موشه را خراب كنه .

 قلب موشي بيشتر و بيشتر مي زد و بچه موشي مثل بيد مي لرزيد . رفتند و رفتند تا به ته لونه شون رسيدند كه درش يك جاي ديگر شهر باز مي شد.

 آدم ها كنفرانس خياباني تشكيل داده بودند . همه در صدد يافتن مقصر بودند ! گربه محل دم ساندويج فروشي كز كرده بود تا تكه پتزايي به او بدهند!

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 12:27  توسط  پگاه پيشدار   |